نساء نیکو*
نگاهی به فیلم سینمایی سقف/ خندهای که هرگز نمیآید!
تهران (پانا) - «سقف»، دومین تجربه بلند ابراهیم امینی در مقام کارگردان، با ادعای ساخت یک بلککمدی خانوادگی وارد میدان میشود؛ فیلمی که بناست در بستر بحرانی بیرونی، به لایههای پنهان روابط خانوادگی و روان طبقه متوسط شهری نفوذ کند.
انتخاب موقعیت جنگ ۱۲ روزه و آسیب دیدن ناگهانی خانهی آرش، استاد دانشگاه، ظاهراً قرار است شوکی بیرونی ایجاد کند تا شخصیتها از وضعیت روزمره جدا شوند. اما مشکل اصلی «سقف» دقیقاً از همینجا آغاز میشود: شوکی که بیش از آنکه موتور کمدی باشد، به باری سنگین و حلنشده بر دوش روایت تبدیل میشود.
بلککمدی ژانری است که روی لبهی تیغ حرکت میکند. باید همزمان تراژدی را به رسمیت بشناسد و آن را به سطحی از اغراق و تناقض برساند که خنده ممکن شود. «سقف» در برقراری این تعادل ناکام است. موقعیت ابتدایی فیلمخراب شدن سقف خانه در پی حملهای که هیچ تصویری مستقیم از آن نمیبینیم ظرفیت بالقوهی یک کمدی موقعیت تلخ را دارد. فرار شتابزدهی خانواده از تهران و همسفری اجباری، میتوانست بستری ایدهآل برای شکلگیری طنز باشد؛ اما فیلم خیلی زود از منطق کمدی فاصله میگیرد و به سمت بیان مستقیم پیام میرود.
مشکل اصلی اینجاست که پیام فیلم بیش از آنکه کشف شود، تحمیل میشود. ایدهی مرکزی اهمیت سقف، سرپناه و خانواده در برابر دلبستگیهای مادی نه از دل کنش شخصیتها، بلکه از طریق دیالوگهای توضیحی و موقعیتهای تصنعی بیان میشود. آرش، استاد دانشگاه، به نمادی از روشنفکر منفعل تبدیل میشود؛ شخصیتی که در برابر بحران، نه تصمیم میگیرد و نه مسئولیت میپذیرد، بلکه صرفاً میگریزد. این فرار قرار است کمیک باشد، اما بهدلیل نبود تصاعد دراماتیک، بیشتر تصویری از ترس مزمن و انفعال مطلق است.
یکی از جدیترین ضعفهای «سقف»، استفاده ابزاری از بستر جنگ است. خود فیلمساز اعلام کرده که جنگ صرفاً بهانه بوده؛ اما این بهانه آنقدر بزرگ و سنگین است که نمیتوان آن را بدون پیامد رها کرد. فیلم از جنگ فقط برای ایجاد شوک اولیه استفاده میکند و سپس آن را کنار میگذارد تا به اختلافات خانوادگی و طبقاتی بپردازد. این جابهجایی ناگهانی لحن، باعث سردرگمی مخاطب میشود: آیا با کمدی اجتماعی طرفیم، با درامی سیاسی، یا با ملودرامی جادهای؟ این عدمقطعیت، ستون فقرات فیلم را سست میکند.
از منظر کمدی، «سقف» فاقد شوخیهای موقعیتی ساختهشده است. اغلب لحظاتی که قرار است کمیک وخندهدار باشند، در عمل کمیک از کار درنمیآیند و عمدتا متکی بر اغراق در واکنشهای عصبی، تکرار ترس یا تکیه بر تیپهای آشنا هستند. این شیوه شاید در کمدیهای سبکتر جواب بدهد، اما وقتی هستهی روایت بر ترس از جنگ و فروپاشی خانه بنا شده، خنده شکل نمیگیرد. نتیجه، تجربهای است که نه تراژدیاش تأثیرگذار است و نه کمدیاش کار میکند. تماشاگر نه دلش میسوزد و نه میخندد؛ بلکه دچار انفعال و عصبانیت میشود.
بازیگران توانمند فیلم از جمله سام درخشانی و گیتی قاسمی در چارچوب دیالوگهایی گرفتار شدهاند که بیش از حد نوشته شده به نظر میرسند. دیالوگها پر از ارجاعهای اخلاقی و اجتماعیاند، اما بهجای عمقبخشی، شخصیتها را به بلندگوهای پیام تبدیل میکنند. خانوادهی همسر آرش نیز قرار است نمایندهی مادیگرایی و خرافه باشند، اما تیپسازی آنقدر اغراقآمیز است که از مرز نقد اجتماعی عبور کرده و به کاریکاتوری تخت میرسد.
از نظر بصری، حرکتهای پرتکاپوی دوربین در سفر جادهای، بهجای آنکه حس ناامنی و بیقراری را تقویت کنند، اغلب شلوغی بیهدف ایجاد میکنند. فیلم مدام در حرکت است، اما این حرکت، جای خالی پیشرفت روایی را پر نمیکند. «سقف» میدود، اما نمیداند به کجا.
در نهایت، «سقف» نمونهای آشنا از کمدیهای تجربی ایرانی است که میان ایدههای بزرگ و اجرای ناپخته گیر میکنند. فیلم میخواهد هم پیام بدهد، هم بخنداند، هم بحران اجتماعی را بازتاب دهد؛ اما این تعدد اهداف، ژانر بلککمدی را از درون تهی میکند. نتیجه، اثری است ناراحتکننده که میخواهد شاد به نظر برسد و همین عدم صداقت لحنی، بزرگترین مانع تبدیل آن به یک تجربهی موفق سینمایی است.
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
ارسال دیدگاه