هومن ظریف*
مدادی با جوهر جان برای ایران؛ «حب الوطن من الایمان»
تهران (پانا) - دارم فکر میکنم که؛ بیخود که مادرم زهرا نورانی، در صحن «قدس» حرم رضوی، دفن نشده است که، ناگهان راننده در اتوبان امام علی علیهالسلام مشهد، با هیجان، تقریبا فریاد می زند: « این درخت «پالونیا» است».
به جستجوگر «ذره بین» رجوع میکنم. مدتهاست دیگر خبری از گوگل نیست. دیگر با لوازم وطنی اینترنت ملی، اخت شدهام. با شنیدن «پالونیا» یاد گوشهای از تهران می افتم. میدانی که پهلوی دوم، در مهرماه یک سال، درخت «پالونیا» کاشته.
راننده که زنبوردار برجسته خراسان رضوی هم هست، در منقبت درخت و شکوفههای سرشار از شهد و چوب ساقه درخت، به صورت تخصصی حرف می زند. به او که همانند همه وطنپرستان از فرزند ناخلف و وطن فروش محمدرضا تبرا جسته، به شوخی می گویم:« پالونیا، همان درخت ملکه یا شاهزاده خانم است و شما بالاخره، یک علاقه مشترک با پهلوی اول پیدا کردید! می خواهی بدت بیاد یا نه، پالونیا را اولین بار او در تهران کاشته». سریع، در برابر نگاه دلخور و متعجب او می گویم:« من جای کشت این درخت در تهران را نمی گویم تا برخی انقلابیون در تهران، مبادا درخت را قطع نکنند. »
راننده که دکترای مربوط به برنامهریزی شده شهری دارد می گوید:« بریدن درخت نزد ائمه اطهار علیهمالسلام نفی شده و فقط آدمهای بی مسوولیت و احمق چنین کاری می کنند. قطع درخت در حکم کشتن یک انسان است. چه کسی دل کشتن پالونیا را دارد؟!»
کلمه دل را که می گوید یاد رهبر شهید می افتم. جریان عدم پخش فیلمی اقتباسی از رمان معروف سرگئی بولکاگوف. فیلم اقتباسی از رمانی که در زمان تصدی شهید علی اردشیر لاریجانی در صدا و سیما، با اینکه دوبله شده بود و آماده پخش، اما پخش نشد. فیلمی مقتبس از رمان « دل سگ».
ده سال بعد، رهبر شهید رحمتالله، در بازدید از نمایشگاه کتاب، با دیدن ترجمهای از آن به غرفهدار انتشارات فرموده بود:« نویسنده این کتاب قوت قلم خوبی داشت و در سال ۱۹۲۵- همان ابتدای انقلاب روسیه آن را نوشت. نویسنده به برخی خرابکاریهای انقلابیون اعتراض داشته و آنها را مسخره کرده. نظیر همین خرابکاریهایی که در همینجا( ایران) هم شاهدش بودیم. »
چه تلخندی با دل خون زده بود آن ماه اردیبهشت و چه نالان شویم در سوگ حماسیاش در اردیبهشت امسال. آخ که چه اردیبهشتی پیش رو دارد نمایشگاه کتاب تهران، بی قلم و مداد او.
سال ۱۳۹۵ بود که کتاب زندگینامه شاعر «ای ایران» را بدون مجوز چاپ کردم و اتفاقا عکسهای تاریخی پیش از انقلاب هم بنا بر ضرورت روایت تاریخی در آن چاپ شده بود: از سناتور بدیع الزمان فروزانفر( داماد حسین گلگلاب) تا غلامحسین بنان.
همان سال ۱۳۹۵ فردی از دپارتمان مطالعات انقلاب حوزه هنری تهران، درخواست کرد یک جلد دیگر از این کتاب را برایش ببرم. چون کتاب را خودم بی مجوز، چاپ می کردم، سختم بود. گفتم برای چه کسی می خواهید؟ گفت: برای عزیزی که تازههای نشر را حتما باید بخواند. اصرار کردم و آن معمم مسوول، نام رهبر شهید را برد. بگی نگی ترسیدم. روایت بی پیرایه و بی مجوز و وطنپرستانه دکتر حسین گلگلاب شاعر و عضو برجسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی، را اکنون در تیررس نقد شخص اول مملکت می دیدم.
اکنون خوشحالم که همه ۲۲ فیلم پژوهشیام و ده کتاب تاریخیام را ابتدا بدون مجوز منتشر کردم.
پشیمان نیستم که به واسطه همه این عنایتها، لجوجانه، به همه ارگانها، به ویژه اوج و حوزه هنری پاسخ منفی دادم. خوشحالم که دو فیلم آخرم، درباره استادان وطنپرست مقیم وطن؛ عبدالوهاب شهیدی و اکبر گلپا را بدون مجوز ساختم و پخش شد.
خوشحالم که فیلم مستند« مرز پرگهر» نخستین فیلمم، حدود ۷ سال است، مجوز پخش از آن شبکه بی بی سی نگرفته است. بیگانه کجا و پخش فیلمی منحصر به فرد از زندگی و کار شاعر سرود ای ایران؟!
خوشحالم که در سال ۱۴۰۱ بنا بر درخواست مدیر وقت شبکه مستند، فیلم مرز پرگهر، ۷ بار در شبکه مستند پخش شد.
همان مستند پژوهشی منحصر به فردی که سال ۱۳۹۰ آقا سید مجتبی، رهبر رشید، با واسطه خواسته بودند به صورت رسمی مورد تایید و حمایت قرار گیرد و من به خاطر ترس از اصلاح و ممیزی، آن را در اختیار فرزند رشید رهبر ندادم. معتقدم، پژوهش نباید معطوف به حکومت و دولت باشد. حتی مستند فرخی یزدی و عباس یمینی شریف را هم بدون مجوز ارشاد ساختم همان ارشادی که خود برای نمایش گروه هنر و تجربه هر دو فیلم را در سینماهای ایران پخش کرد!
جوان واسطه، در سال ۱۳۹۰ خبر داد که رهبر رشید، جلسات ماهانه با اهالی سینما دارد و خوب است از مستند مرزپرگهر، حمایت شود.
به هرحال با گستاخی، استنکاف کردم و چند ماه بعد، موسسه تصویر شهر، با مدیریت آقای «اصلاح»، مدیر تولید سریال سلمان فارسی( سلمان محمدی ص)، تمامی حقوق فیلم را خریداری کرد.
فیلمی که روایتگر متن آن، روانشاد دکتر اکبر عالمی، عضو فرهنگستان هنر بود و روابط عمومی آن همکار عزیزم جناب اشرفی.
خلاصه در ماشین، همچنان در خیالات خود بودم و دکتر هیراد رضاییان راننده، پشت ترافیک سجاد شهر مشهد متوقف شد. ساعت؛ بامداد امروز دهم فروردین، روز جهانی مداد، و خطی از سواد و بصیرت ملی مردم پرچم به دست در برابر ما، در کل چهارراههای شهر مشهدالرضا، صف آرایی کردهاند.
راننده، از گوشه خیابان، جوان معمم پرچم به دستی را سوار میکند.
معمم شوخ طبعی که میگوید:« شعار می دادند تا آخوند کفن نشود این وطن وطن نشود...ما هم کفنپوش شدیم.» خواست کرایه بدهد.
-چقدر شد؟!
- هرچقدر کمتر بهتر!
- یعنی چی؟!!!
اینجا بود که دکتر راننده، داشبورد خودرو را نشان داد و گفت:« این اسکناسها هم برای مسافرانی است که پول ندارند.»
هنوز مقداری از مسیر مانده است، و من هنوز به درخت «پالونیا» فکر می کنم. درخت شاهزاده خانم، که من را به یاد شاهزاده خانم بی بی شهربانو می اندازد یا مادر حضرت صاحب الزمان عج، ملیکا(نرگس).
جوان معمم که نقال شاهنامه انقلاب هم هست، پیاده میشود. پرچمش درهوای وطن قد قیام می کند.
هنوز مقداری از مسیر تا پیروزی مانده است و همچنان خواهم نوشت که فرمودهاند: « مداد العلما، افضل من دما الشهدا».
دهم فروردین ۱۴۰۵
کارگردان و کارشناس رسانه
ارسال دیدگاه