دلنوشته‌ای برای دبستان دخترانه در میناب*

میناب، فرو در غم

فیروزآباد (پانا) - نمیدانم از کجا شروع کنم؟ از کدام واژه بگویم؟ از کدام بغض بگذرم؟ خبر که رسید، انگار دنیا روی سرم خراب شد...

کد مطلب: ۱۶۷۰۷۳۸
لینک کوتاه کپی شد
میناب، فرو در غم

 دانش‌آموزان میناب! بچه‌هایی که قرار بود مدادشان را در دست بگیرند و آینده ایران را بسازند، نه اینکه زیر سایه شوم خشونت پرپر شوند.

تصویرشان جلوی چشمم می‌آید؛ با کوله‌پشتی‌های رنگی، با خنده‌های کودکانه، با امیدهایی که در دل داشتند. چه کسی جرأت کرد نور چشمانشان را بگیرد؟ چه دستی توانست دست‌های کوچکشان را از هم جدا کند؟ انگار قلبم تکه تکه می‌شود وقتی به این فکر می‌کنم که این فرشته‌های کوچک، چه ترس و دردی را تجربه کرده‌اند.

میناب، حالا رنگ غم به خود گرفته. هر کوچه، هر خانه، انگار داغدار است. صدای گریه‌ها، صدای سکوت است. سکوتی که فریاد می‌زند چرا؟ چرا کودکان؟ چرا امید؟

یادشان را گرامی می‌داریم. یاد تمام آن لبخندهایی که دیگر شنیده نخواهند شد، یاد تمام آن رویاهایی که خاک شدند. ما فراموش نخواهیم کرد. این درد، این اندوه، تا همیشه در قلب ما خواهد ماند.

 

صبح بود و کلاس آماده

دستتان حرف روی خط می‌چید

شهر میناب شاد می‌خندید

خنده را تا به چهرتان می‌دید

 

درس امروز ایستادن بود

درس زن بودن و بزرگ شدن

درس میهن، غرور، سربازی

درس با خون حریف گرگ شدن

 

زنگ تفریح مدرسه پر بود

دورتان هی فرشته می‌چرخید

نامتان را به شکل تازه نوشت

شده ترکیب واژه ها و شهید 

 

روحتان شاد، فرشته‌های کوچک سرزمینم.

نویسنده : دانش آموز، مبینا حق‌شناس

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار