طلوعی در قلب کویر
کرج(پانا)-آسمان دل، امروز گویی رنگ دیگری به خود گرفته است. نه رنگ آبی آرامش، نه خاکستری ابهام، بلکه سرخی غروب خورشیدی که سالها مانند طلوعی در قلب کویر در اوج درخشید.
امروز، کلمهها در گلویم بغض شدهاند و قلم در دستانم میلرزد. چگونه میتوان از پدری نوشت که تمام عمر، سایه مهر و اقتدارش بر سر این دیار بود؟ چگونه میتوان از شهادتی گفت که قلبها را به لرزه درآورده و چشمها را به اشک نشانده است؟ آقا جان، سیدعلی عزیز، امروز واژهها در برابر عظمت شما کم میآورند. شما نه تنها رهبر این سرزمین بودید، بلکه پدری دلسوز، معلمی حکیم، و راهنمایی روشنبین برای ملتی بودید که در پیچ و خمهای تاریخ، دست در دست شما، از طوفانها گذشت.
یاد دارم روزهایی را که چشمانتان، با نگاهی نافذ و مهربان، به افقهای دور مینگریست و آیندهای روشن را برای این ملت ترسیم میکرد. صدایتان، چون آبشار رحمتی، بر دلهای خسته مینشست و امید میبخشید. هر کلامتان، درسی بود از مکتب علوی، از صبر و استقامت، از ایثار و فداکاری. شما از جنس نور بودید، از جنس صداقت، و از جنس عشقی که حد و مرز نمیشناخت. عشقی به خدا، به پیامبر، به اهل بیت، و به مردمی که شما را «آقا» میخواندند. این «آقا» گفتن، نه از سر تعارف، که از عمق جان و با تمام وجود بود. شما در قلبهای ما جای داشتید، نه در مسند قدرت.
آقا جان، شما برای ما نماد پدر بودید. پدری که در برابر سختیها، کوه بود و در برابر نامردیها، صبور. پدری که همیشه خیر و صلاح فرزندانش را میخواست و برای رسیدن به آن، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد. یادم هست روزهایی که با صدای لرزان اما قاطعانه، از حق این ملت دفاع میکردید. روزهایی که با نگاهی نافذ، دشمنان را به عقب میراندید و دوستان را دلگرم میساختید. شما نه تنها رهبر سیاسی ما بودید، بلکه مرجع تقلید دینی، فیلسوفی بزرگ، و شاعری توانا. در هر زمینهای، حرفی برای گفتن داشتید و راهی برای نشان دادن.
چه شبها که تا پاسی از شب بیدار بودید و برای این ملت دعا میکردید؟ چه روزها که با وجود خستگی و بیماری، لبخند بر لب داشتید و به مردم امید میدادید؟ شما مصداق بارز این آیه بودید که «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» در برابر دشمنان، چون شیر غران بودید و در برابر دوستان، چون نسیم بهاری. قلب شما، دریایی از محبت بود که هرکس را پناه میداد. دستهایتان، پلهایی بود برای عبور از مشکلات. و نگاهتان، چراغی بود برای هدایت در تاریکیها.
اکنون که خبر شهادتتان، چون صاعقهای بر سر ما فرود آمده، این دلنوشته، تنها قطرهای از دریای احساسات ماست. چگونه میتوان باور کرد که دیگر صدای دلنشین شما را نخواهیم شنید؟ چگونه میتوان باور کرد که دیگر نگاه مهربانتان را نخواهیم دید؟ این داغ، جانسوز است و این فراق، تحملناپذیر. اما میدانیم که شما به بهترین سرانجام رسیدید. شما به آرزوی دیرین خود، یعنی شهادت، دست یافتید. شهادتی که آرزوی اولیا و انبیا بود.
آقاجان، امروز شما پرواز کردید. پروازی از قفس تن، به سوی بیکرانگی روح. پروازی از دنیای فانی، به سوی لقاءالله. شما رفتید، اما راهتان، فکرتان، و آرمانهایتان، در دلهای ما زنده است. ما، فرزندان شما، پیمان میبندیم که راهتان را ادامه دهیم. پیمان میبندیم که از این انقلاب، از این سرزمین، و از این ملت، با تمام وجود دفاع کنیم.
شهادت شما، آغاز راهی جدید است. راهی که با خون شما رنگین شده و با نور وجود شما روشن. ما، با افتخار، خود را سرباز شما میدانیم و تا آخرین نفس، در راهی که شما نشان دادید، قدم برمیداریم. امروز، گرچه قلبهایمان از غم فشرده است، اما میدانیم که شما زندهاید. زندهتر از همیشه، در قلبهای ما، در تاریخ این سرزمین، و در آسمان ابدیت.
آقا جان، سید علی عزیز، روحتان شاد و یادتان گرامی باد. ما، تا ابد، شما را به عنوان پدر، رهبر، و شهید راه حق، در قلبهایمان حفظ خواهیم کرد. سلام ما را به سالار شهیدان، امام حسین (ع)، و به یاران باوفایش برسانید. و برای ما، که در این دنیای پر از فتنه، تنها ماندهایم، دعا کنید. باشد که در قیامت، شفاعت شما، شامل حال ما گردد.
ارسال دیدگاه