وقتی قاب تلویزیون، فاصله ها را شکست

شهرری دو(پانا)-بعضی روزها را تا آخر عمر فراموش نمیکنی، روز وداع با رهبر انقلاب یکی از همان روزهاست. روزی که قاب تلویزیون پلی میان قلب میلیون‌ها انسان شد.

کد مطلب: ۱۷۱۹۳۶۶
لینک کوتاه کپی شد
وقتی قاب تلویزیون، فاصله ها را شکست

بعضی روزها را هیچ‌وقت زندگی نکرده‌ای، اما تا آخر عمر فراموششان نمی‌کنی. روز وداع با رهبر انقلاب، برای من یکی از همان روزها بود؛ روزی که کیلومترها با محل مراسم فاصله داشتم، اما احساس می‌کردم هر تصویر، هر صدا و هر لحظه، راهش را تا قلبم پیدا کرده است.

از همان ساعت‌های اول، تلویزیون روشن بود. شبکه‌های مختلف یک تصویر را نشان می‌دادند؛ خیابان‌هایی که آرام‌آرام از جمعیت پر می‌شد، پرچم‌هایی که روی دستان مردم موج می‌خورد و نوحه‌هایی که در فضای مراسم طنین انداخته بود. هر بار که دوربین از بالا جمعیت را نشان می‌داد، ناخودآگاه چند ثانیه فقط نگاه می‌کردم. انگار دریایی از آدم‌ها، با یک احساس مشترک کنار هم ایستاده بودند.

بعد دوربین آرام روی چهره‌ها می‌چرخید. روی پیرمردی که اشک‌هایش را با گوشه چفیه پاک می‌کرد. روی مادری که کودکش را در آغوش گرفته بود و با نگاهش مراسم را دنبال می‌کرد. روی نوجوان‌هایی که تقریباً هم‌سن خودم بودند و بی‌آنکه حرفی بزنند، فقط به مقابلشان خیره مانده بودند. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت، اما سکوت چهره‌ها از هر جمله‌ای بلندتر بود.

بارها خواستم کانال را عوض کنم، اما نتوانستم. احساس می‌کردم اگر چشم از تصاویر بردارم، چیزی را از دست می‌دهم؛ نه یک خبر، بلکه لحظه‌ای که بعدها بخشی از تاریخ خواهد شد.

به عنوان یک خبرنگار دانش‌آموز، همیشه یاد گرفته‌ام خبر را فقط از روی تیترش قضاوت نکنم. پشت هر خبر، زندگی آدم‌ها، احساساتشان و لحظه‌هایی وجود دارد که در هیچ تیتر کوتاهی جا نمی‌شود. آن روز، بیشتر از هر زمان دیگری این موضوع را درک کردم. تصاویر مراسم فقط گزارش یک رویداد نبودند؛ روایت احساس مردمی بودند که هرکدام به شیوه خود، در آن وداع شریک شده بودند.

من در میان آن جمعیت نبودم، اما تصویرها کاری کردند که فاصله معنای خودش را از دست بدهد. گاهی دوربین روی پرچمی مکث می‌کرد که آرام در باد حرکت می‌کرد، گاهی روی دست‌هایی که برای دعا بالا آمده بود و گاهی روی چهره‌هایی که اشک را بی‌صدا بدرقه می‌کردند. هر قاب، حرفی برای گفتن داشت و هر لحظه، احساسی را منتقل می‌کرد که با کلمات به سختی می‌شود توصیفش کرد.

بعد از پایان مراسم، تلویزیون را خاموش کردم، اما تصاویر هنوز در ذهنم جریان داشت. سکوت خانه با سکوتی که در دلم بود، یکی شده بود. با خودم فکر می‌کردم بعضی اتفاق‌ها فقط در همان روز تمام نمی‌شوند؛ سال‌ها بعد هم با دیدن یک عکس، شنیدن یک صدا یا خواندن یک جمله، دوباره زنده می‌شوند.

آن روز برای من فقط یک مراسم نبود؛ یادآوری این بود که گاهی یک قاب تلویزیون می‌تواند پلی باشد میان دل میلیون‌ها نفر. شاید من آنجا نبودم، اما احساس آن روز را از پشت همان قاب لمس کردم؛ احساسی که هنوز هم هر بار به آن فکر می‌کنم، در ذهنم زنده می‌شود.

شاید زمان از کنار روزهای زیادی عبور کند، اما بعضی روزها در حافظه انسان ماندگار می‌شوند. روز وداع با رهبر انقلاب، برای من یکی از همان روزهاست؛ روزی که فهمیدم بعضی تصویرها فقط دیده نمی‌شوند، بلکه برای همیشه در قلب آدم ها جا می گیرند.

 

نویسنده : دانش آموز، المیرا سبحانی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار