یادداشت/
روایت اولین و آخرین دیدار
قم(پانا) - این اولین و آخرین دیدارمان بود که در مسیر تشییع نور، در بلوار پیامبر اعظم(ص) قم رقم خورد.
ای کاش میدانستم آخرین دیدار، اینگونه رقم میخورد. در حیات پرمهرشان، توفیق زیارت چهره نورانیاش را نیافتم و اکنون، که پای در وادی سفر ابدی نهاده، تنها تابوتی بر بلندای کامیون، تمام آرزوی عمرم شده است.
بلوار پیامبر اعظم، غرق در اشک و ماتم بود. من اما، در میان این شور غریب، سردرگم و بیقرار، خود را به بلندیای کشاندم تا از فراز، آخرین وداع را نظاره کنم. کامیون حمل پیکر، آرامآرام در مسیر بلوار عبور میکرد و من میدانستم این آخرین باری است که ایشان برای همیشه در قم حضور دارند؛ آخرین تشرف سید شهید ما به این حریم نورانی.
با دستانی لرزان، دوربین را گرفتم. نه برای ثبت یک تصویر، که برای به اسارت گرفتن آن لحظه محشر. گوشهایم از نالههای جانسوز زائران خستهدل پر بود که یکصدا و یکنوا فریاد میزدند: نبریدش! نبریدش! و اشک از دیدگان پیر و جوان جاری بود. من اما، در میان این طوفان اندوه، گریه میکردم و به کارم ادامه میدادم؛ چشمانم خیس، اما نگاهم بر دریچهی دوربین دوخته شده بود.
و آن دم، که شاتر را فشردم، دریافتم که این نه عکس یک تابوت، که ثبت انتقال نوری است از این سوی زمین به آن سوی آسمان. این آخرین لحظهای بود که میتوانستم برای همیشه ایشان را ببینم؛ لحظهای که هیچگاه تکرار نخواهد شد. کامیون رفت و ایشان برای همیشه قم را ترک کردند، اما این وداع ابدی، در قاب دوربین من و در دل این شهر بیقرار، تا همیشه جاویدان ماند.
خداحافظ ای سید ما، که رفتنت، آغاز ماندن ابدیات در این سرزمین شد.
دلم در سوز و در غوغای ماتم، بیقرار آمد
دوباره دیدهها گریان و دلها داغدار آمد
چگونه سر کنم بیتو، عزیز رفته از دستم؟
به سوگ رهبری هستم که داغش بر مزار آمد
تو آن روزی که در قم پا نهادی، غرق شادی بود
ولیکن اینچنین سرد و به دوش سوگوار آمد
نهادم سر به دیوار و دلم از درد میلرزید
که در تشییع تو، اینگونه پایان بهار آمد
نمیخواهم ببینم این چنین صحنهی تلخی
کاش بودی و نمیدیدم که وقت وداع یار آمد
ارسال دیدگاه