از فیروزآباد تا قلب تهران
فیروزآباد (پانا) - دانشآموزی از شهرستان فیروزآباد، در یادداشتی پراحساس، روایت سفر خود به تهران برای وداع با رهبر شهید و تأثیر این تجربه بر مسیر زندگی و آرمانهایش را بازگو میکند.
میگویند کنکور تمام زندگی است، اما وقتی دلی گرفتار دیدار رهبر شهید باشد، هیچ کتابی نمیتواند جای خالی آن حضور را پر کند. چند روزی بود که بخشی از وجودم در جای دیگری بود؛ سنگینی عجیبی در قلبم بود که اجازه نمیداد درست بخوابم یا درس بخوانم. با دیدن ناراحتی و اشتیاق والدینم برای رفتن، تصمیمم را گرفتم.
صبح که چشم باز کردم، با خود گفتم این بیقراری تمامشدنی نیست. با صدایی که از ته دل برمیآمد به پدرم گفتم: «پدر، روح من آنجاست؛ دلم در قلب تهران میتپد. اگر قسمت نشده بود به دیدار ایشان برویم، حالا همه دعوتیم. این آخرین دیدار مردم با رهبرشان است؛ باید برویم.»
میدانم میگویند کنکوری هستی و آینده داری، اما چگونه مسیر وداع با کسی را که تمام آن آینده را برای ما ساخت، نروم؟ اگر نمیرفتم، این حسرت مانند زخمی همیشگی بر قلبم میماند که هیچ موفقیتی نمیتوانست آن را التیام بخشد. پس با تصمیم قاطع، با وجود تمام دشواریها، راهی تهران شدیم.
در قلب تهران، جایی که رهبر شهید قدم میگذاشت و زندگی میکرد، رسیدم. با دیدن آن جمعیت باشکوه، آرامشی خاص به قلبم رسید؛ گویی خود ایشان یا حضرت ولیعصر (عج) در مراسم حضور دارند. به هر سو که مینگریستم، جمعیت عزادار را میدیدم که پرچم ایران، عکس رهبر یا چفیه را با اقتدار در دست داشتند. این مراسم، تسکین قلب من و یکی از زیباترین خاطرات زندگیام شد.
هنگام بازگشت به فیروزآباد، دلی پر از اندوه و غم به همراه آوردم، اما همزمان عهد بستم که با یاری خدا، فردی بزرگ شوم و رهبر شهید را الگوی همیشگی خویش قرار دهم.
ارسال دیدگاه