روزی که تاریخ را با اشک ورق زدیم
شهرری دو(پانا)-امروز، خیابانها تنها محل عبور مردم نبودند، هر قدم روایتی از دلتنگی و هر نگاه، بدرقهای از سر عشق بود.روزی که تاریخ، با اشک و صبوری نوشته شد.
امروز نماز را با غم و اندوه بر پیکر مطهر آقای شهید ایران و خانواده معظمشان خواندیم؛ نمازی که هر رکعتاش با اشک و بغضمان همراه بود.
من هم در میان آن جمعیت ایستاده بودم؛ یک دانشآموز، با دلی که شاید هنوز معنای همه اتفاقات بزرگ را نداند، اما سنگینی این وداع را با تمام وجود حس میکرد.
امروز خیابانها شبیه کلاس درسی بودند که معلمش، صبر و وفاداری را بیکلام آموزش میداد. هر نگاه، روایتی از دلتنگی بود و هر اشک، حکایت از عشقی داشت که با رفتن، پایان نمییابد.
وقتی تابوت بر دوش مردم آرامآرام حرکت میکرد، احساس میکردم تاریخ از کنارمان عبور میکند؛ تاریخی که با اشک نوشته میشود، اما با ایستادگی ادامه پیدا میکند.
صدای صلوات، زمزمه دعاها و سکوتهای میان آن، قلبم را به تپشی متفاوت واداشته بود. برای نخستین بار فهمیدم بعضی بدرقهها، تنها بدرقه یک انسان نیست؛ بدرقه بخشی از خاطرات و روزهای یک ملت است.
من امروز فقط در یک مراسم تشییع شرکت نکردم؛ درسی از عشق به میهن، وفاداری و همدلی آموختم.
در میان آن جمعیت، دستهای کوچک و بزرگ، شانهبهشانه هم آمده بودند تا نشان دهند یاد کسانی که برای ایران جان خود را فدا کردهاند، در دل مردم زنده خواهد ماند.
شاید سالها بعد، وقتی از من بپرسند آن روز کجا بودی، خواهم گفت، من آنجا بودم؛ میان مردمی که با چشمانی اشکبار، اما با قلبهایی استوار، آخرین بدرقه را برای شهیدشان به جا آوردند.
و آن روز را هرگز فراموش نخواهم کرد؛ روزی که فهمیدم بعضی نامها، حتی پس از رفتن، در قلب یک ملت تا همیشه زنده میمانند.
ارسال دیدگاه