وقتی پانا شد زندگی
رودهن(پانا)-پانا برای من فقط یک آغاز نبود؛ خانهی دوم من شد، جایی که با عشق و انگیزه، سختیها را به جان خریدم تا یاد بگیرم، رشد کنم و بدانم که موفقیت واقعی، گاهی در درس گرفتن است.
راستش از وقتی پانا اومدم، زندگیام کلاً زیر و رو شد. از اون تنهایی و انزوای قبلی در اومدم و پرت شدم وسط یه دنیای جدید. پانا برای من دیگه فقط یه جای کار نیست، یه خانوادهست.
شاید خیلیا ندونن، ولی من تو این مسیر سختیهای زیادی کشیدم؛ اما با همه اینا موندم. چرا؟ چون برای من قشنگ بود، چون بهم انگیزه میداد. پانا واسه من یه پلهست برای اینکه دیده بشم و خودم رو ثابت کنم.
الان که اینا رو مینویسم، شاید بگم هنوز به همه اون چیزایی که میخواستم نرسیدم، ولی عوضش کلی چیز یاد گرفتم؛ یاد گرفتم چطوری با آدما ارتباط بگیرم، چطوری درست رفتار کنم و چقدر تجربه که تا عمر دارم به دردم میخوره، کسب کردم.
آره، شاید ما بچههای پانا حقوق نمیگیریم، ولی همهمون با عشق داریم کار میکنیم. مگه همیشه باید به پول فکر کرد؟ گاهی موفقیت واقعی یعنی همین درسایی که از زندگی میگیریم، همین حال خوبی که داریم.
ما اینجا یاد گرفتیم با نوشتن، با یه عکس، چقدر میشه چیزای مختلف رو به بقیه نشون داد و چقدر حس خوبیه که بدونی تأثیرگذاری.
یه چیزی رو هم بگم؛ آدم توی مسیرش خیلی به همراه نیاز داره. آدما اگه درست باشن، آدم رو امیدوارتر و قویتر میکنن. رابط پانا شهرستانهای تهران، حیدرینژاد، همون آدم درستی بود که خیلی چیزا بهم یاد داد. یکی از اصلیترین دلایلی که با قدرت ادامه میدم، اینه که میخوام یه روز موفق بشم و با افتخار بگم همه اینا رو مدیون ایشونم.
ارسال دیدگاه