امروز وداعی که تاریخ تکرارش نمیکند
کرج(پانا)- امروز، کاروان نسلها در سوگ مردی ایستاد که هرگز تصور نمیکردیم روزی، «وداع» را به جای «انتظار» بنشینیم. او که در طوفانترین روزهای این سرزمین، چون کوه ایستاد و هراس را از قامت این ملت زدود، حالا در واپسین نگاه، چهرهای ماندگارتر از تمام تصویرهای سالهای دور بر دیدهها نقش بست.
ملت ایران، دیشب، پدر خویش را در آغوشِ ابدیت بدرقه کردند؛ اما این پایان راه نیست، چراکه رهبر ما، حالا در اعماق جانِ این نسل، جاودانهتر از همیشه زیست میکند.
«ای کاش، باز هم باران میبارید...»
نمیدانم از کجا شروع کنم.
از روزی که خبر آمد و دنیا برای یک لحظه ایستاد.
از شبی که دلم از همان اول میدانست چراغی خاموش شده
یا از حالا، از این روزهایی که گذرشان بیتو، سختتر از همیشه شده
ای کاش میشد با کلمات، یک نفر را زنده کرد.
ای کاش میشد با اشک، یک غبار از دل شست.
ای کاش میشد برگشت به روزهایی که هنوز بودی،
و یک بار دیگر، از پشت شیشههای دور،نگاه مهربانت را دید،
و با خود گفتی: «هنوز کسی هست که هوایمان را داشته باشد...»
تو رفتی و یکجور خلأ عجیب،توی خانههایمان نشست.
مادرها وقتی برای بچههاشان دعا میکنند،
بیاختیار نامت را زمزمه میکنند.
پدرها وقتی از راه سخت میگویند،
یاد تو میافتند که چقدر ساده زیستی و چقدر بزرگ رفتی.
چه کسی حالا،برای شبهای بیخوابیمان دعا میکند؟
چه کسی،از آن بالا، نگاهمان میکند؟
چه کسی،دستهای خالیمان را پر میکند،
با همان لبخندی که هیچوقت از لبانت نیفتاد؟
دلم برای قدمزدنهای آرامت تنگ شده،
برای آن نشستنهای سادهات،
برای سکوتهای پرمعنایت،
برای همان لحظاتی که حتی بدون حرف،
میشد فهمید که هستی،
و بودنِ تو، خودش بزرگترین آرامش بود.
تو رفتی، اما هرجا که دلی بشکند،
هرجا که دستی برای کمک بلند شود،
هرجا که چشمی به امید روشن شود،
بوی نگاهت میآید،
انگار که هنوز،در گوشهای از این دنیا،مراقبِ ما هستی.
اما من،
هر شب که به آسمان نگاه میکنم،
میدانم که آن ستارهی پرنورتر از همه،
تویی،
که از آن بالا،
هنوز هم مراقبِ ما هستی.
و این تنها دلداری من است،
در روزهایی که بیتو،
کمی سختتر نفس میکشند...
ارسال دیدگاه