وقتی اولین دیدار، آخرین دیدار شد

تهران (پانا) - امروز روزِ وداع است؛ روزی که اشک‌ها بی‌اختیار می‌بارند و دل‌ها تازه می‌فهمند چه پناه بزرگی را از دست داده‌اند. این دلنوشته، حرف دل کسانی‌ست که او را پدر می‌دانستند و حالا در حسرتِ دیداری مانده‌اند که اولینش، آخرین شد.

کد مطلب: ۱۷۱۸۰۰۰
لینک کوتاه کپی شد
وقتی اولین دیدار، آخرین دیدار شد

امروز هوا بوی دلتنگی می‌دهد؛  

بوی فقدانِ کسی که برای خیلی‌ها فقط یک نام نبود،   پناه بود، تکیه‌گاه بود،  

و برای دل‌های بی‌شمار، معنای پدرانه‌ی حضور را زنده می‌کرد.

امروز انگار بغض، سهمِ همه‌ی کوچه‌ها و خیابان‌ها شده است.  

جمعیت موج می‌زند، اشک‌ها بی‌امان می‌بارند،  

و دل‌ها تازه می‌فهمند که چه عزیز بزرگی را از دست داده‌اند؛  

عزیزی که بودنش آرامش بود  

و نبودنش زخمی‌ست که به این زودی‌ها مرهم نخواهد گرفت.

امروز دلتنگی امان نمی‌دهد.  

بغض، راهِ نفس را بسته است.  

آدم چه بگوید وقتی حس می‌کند  

اولین دیدار، آخرین دیدار شد؟  

چه بگوید وقتی سال‌ها آرزوی دیدن از نزدیک را در دل داشته  

و حالا سهمش از این همه اشتیاق،  

فقط وداعی‌ست که بوی حسرت می‌دهد؟

خوشا به حالِ آنان که توفیق دیدارت را داشتند،  

خوشا به حالِ آنان که لحظه‌ای در حضورت نفس کشیدند  

و چشم در چشمِ مهربانی‌ات دوختند.  

و ما…  

ما مانده‌ایم با حسرتی که به زبان نمی‌آید؛  

با دلی که باور نمی‌کند  

اولین سلامِ نداشته‌مان،  

به آخرین خداحافظی گره خورده است.

امروز، روزِ وداع است؛  

وداعی سنگین، تلخ، و جان‌سوز.  

انگار همه آمده‌اند تا برای آخرین بار،  

چشم به راهِ کسی بمانند که برایشان فقط یک چهره نبود،  

بلکه پدری بود برای یک وطن،  

امروز، دل‌ها یتیم‌اند.  

امروز، واژه‌ی «پدر» سنگین‌تر از همیشه روی دل می‌نشیند.  

پدرمان بودی؛  

برای وطن، برای مردم، برای فرزندانت از جان خود گذشتی،  

و معنای ایثار را نه با حرف،  

که با تمامِ وجودت معنا کردی.

و حالا ما مانده‌ایم و این اندوهِ بی‌انتها؛  

مانده‌ایم و دلتنگی‌ای که امان نمی‌دهد؛  

مانده‌ایم و چشمانی که خیره مانده‌اند به آخرین وداع،  

به آخرین نگاه،  

به آخرین دیدار تا قیامت.

اگر رفتن، سهمِ ناگزیرِ انسان است،  

بعضی رفتن‌ها تمامِ یک ملت را خمیده می‌کند.  

بعضی نبودن‌ها فقط نبودنِ یک نفر نیست،  

فرو ریختنِ تکیه‌گاهی‌ست که خیلی‌ها دلشان به آن گرم بود.  

و امروز، این داغ،  

بر شانه‌های همه سنگینی می‌کند.

باشد که این دلتنگی،  

روزی در جایی روشن‌تر از این جهان،  

به دیداری دوباره برسد؛  

دیداری بی‌فراق، بی‌حسرت، بی‌خداحافظی.  

و ما تا آن روز، با بغضی که آرام نمی‌شود،  

فقط می‌گوییم:  

پدر، دلتنگی امانمان را بریده است.

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار