دلنوشته
دلنوشتهای برای تیارا
اولین شهید دانش آموز جنگ رمضان در استان یزد
تفت(پانا)- تیارا هشت سال بیشتر نداشت؛ دختری آرام از یزد، شهری که همیشه آفتاب بر دیوارهای خشتیاش پهن بود. جهان برای او هنوز کوچک بود، اما پر از امیدهای بینام؛ امیدهایی که فقط کودکان میفهمند.
تیارا هشت سال بیشتر نداشت؛ دختری آرام از یزد، شهری که همیشه آفتاب بر دیوارهای خشتیاش پهن بود. جهان برای او هنوز کوچک بود، اما پر از امیدهای بینام؛ امیدهایی که فقط کودکان میفهمند و هیچوقت بلند گفته نمیشوند.
در روزی که هیچ نشانی از حادثه نداشت، صدایی شکافنده سکوت شهر را برید؛ صدایی که مرز میان امنیت و هراس را از هم پاشید. همان صدا بود که قلب تیارا را لرزاند؛ لرزشی که برای یک کودک، بیش از حد بزرگ بود. ترسی که نباید سهم یک روح کوچک باشد، بر او چیره شد و جان لطیفش را برد.
تیارا شهید شد؛ نه در میدان جنگ، بلکه در میان زندگی روزمرهای که قرار بود پناهگاهش باشد. شهادتش از جنس فریاد نبود؛ از جنس خاموشی بود. خاموشیِ یک زندگی کوچک که میتوانست روزی قصه بسازد، ستاره بشمارد، و معنای آینده شود.
یزد، با تمام آرامشش، اکنون حافظ نام اوست. شهری که آفتابش همیشه پررنگ است، اما امروز سایهای در دلش دارد؛ سایهٔ نبودنِ دختری که هیچ سلاحی جز معصومیت نداشت.
تیارا رفت تا جهان بفهمد که گاهی یک دلِ کوچک شکسته، بزرگتر از هر حادثهای است. رفت تا یادآور شود که ترس، برای هیچ کودکی سزاوار نیست؛ و از دل همین رفتن، معنایی بلندتر از عمر کوتاهش برجا گذاشت.
ارسال دیدگاه