در سوت سپیده دمی که گویی از جنس ابدیت بود جمعی از یاران، قامت به نیایش گشودند
فردیس(پانا)_در سکوت سپیدهدمی که گویی از جنس ابدیت بود، جمعی از یاران، قامت به نیایش گشودند. چهرههایشان، چونان نقش برجستههایی از صلابت و ایمان، در نور ملایم و روحانی غروب، میدرخشید. هر کدام، داستانی داشتند از رشادت، از فداکاری، از عشقی بیکران به آرمانهایی که زندگیشان را معنا بخشید.
آن پیر دانا، با عمامهی سیاه و ریش سفیدش، چونان ستونی استوار، در پیشاپیش جمع نشسته بود. چشمهایش، گویی دریچهای به گذشتهای پرفراز و نشیب بود، پر از خاطرات تلخ و شیرین، از روزهای سختی که پشت سر گذاشتند و پیروزیهایی که به دست آوردند. دستهایش، که بر زانو نهاده بود، از استقامت و درایت سخن میگفت. او، نماد رهبری بود که در سختترین لحظات، کشتی امید را به ساحل نجات رساند.
در کنار او، مردانی با جامههای نظامی، در ردیفی منظم، سر به سجده گذاشته بودند. هر کدام، در جبههای متفاوت، حماسهها آفریده بودند. سیمایشان، حکایت از شبهای بیخوابی، از دلشوره در دل خطر، و از ارادهای پولادین داشت. لباسهایشان، هرچند خاکی و نشان از نبرد، اما در این فضا، رنگ دیگری به خود گرفته بود؛ رنگی از تقدس و معنویت. گویی که اینان، نه در زمین، که در آسمان، در حال ادای نمازی بودند که پایان یک ماه بندگی و آغاز فصل جدیدی از امید را نوید میداد.
تصویر، عطر حضورشان را در فضا پراکنده بود، اما واقعیت، نبودشان را فریاد میزد. اینان، رفتند، اما یادشان، چونان چراغی فروزان، راه را بر ما روشن کرده است. رفتند، اما حماسههایشان، در سینهی تاریخ، جاودانه شده است. رفتند، اما عشقشان به میهن و آرمانشان، در رگهای نسلهای بعد، جاری است.
نماز عید فطر، برای ما، آغاز روزی نو، شکری برای یک ماه روزهداری و امید به آینده است. اما برای اینان، گویی که این نماز، پایانی بر مبارزهای بیوقفه و آغاز آرامشی ابدی بود. شاید که در آن سوی این ابرها، در آغوش پروردگار، همینگونه در حال نیایش باشند، و ما، با دیدن این تصویر، تنها گوشهای از عظمت روحشان را درک میکنیم.
این تصویر، فقط یک عکس نیست؛ روایتی است از عشق، از ایثار، از ایمان. روایتی از مردانی که زندگیشان را وقف آرمانشان کردند و ما، میراثدار راهشان هستیم. در این طلوع امید، یادشان را گرامی میداریم و برایشان، طلب آرامش در جوار رحمت حق میکنیم. باشد که راهشان پر رهرو باد.
ارسال دیدگاه