من خود به چشم خویشتن،دیدم که جانم میرود
مشهد(پانا)-بنویسید به تاریخ ۱۴۰۴/۱۲/۹ دخترانی از سرزمین ایران ، شهر میناب پر کشیدند و رفتند اما قلب دنیا را با رفتنشان تکان دادند و آرام بخواب رفتند.
همه جا دیدم نوشتند دختران رفتند اما من اینگونه مینویسم: امان از دل مادری که هر روز با شنیدن زنگ مدرسه دلش تکان میخورد ولی دیگر نگران دیر شدن مدرسه فرزندش نیست و زیر لب خواهد گفت : بمیرم برای نبودنت .
با طنین صدای آغاز سال نو لباسهایی که برای عیدت خریده بودی را نگاه میکند و یاد لبخند و ذوق کودکانهات غمش را صد برابر میکند و در دل میگوید : کاش بودی، کاش آنروز به مدرسه نرفته بودی کاش.
هر سال با شروع مهر آرام در دل خواهد گفت : اگر دخترم بود الان به کلاس بالاتر رفته بود و همیشه با حسرت به دختر همسایه که همکلاسی ات بود نگاه خواهد کرد.
آه از دل مادری که دیگر دخترش نیست تا شانه بر گیسوان زیبایش بزند،دخترش نیست تا هر روز صبح صدایش بزند،دخترش نیست تا نازش را بخرد،دخترش نیست.
چه رازی بود در خداحافظی آخرت که هزاران بار به یاد خواهد آورد، آخرین نگاهت را... آخرین خداحافظی و آخرین بوسه ات را که نمیدانست بار آخر است و برای همیشه تو را رهسپار آسمان میکند و همیشه در تمام دلتنگیهایش آسمان را نگاه میکند و فریاد میزند دلتنگت هستم دخترم .
دختری که هر روز با هزاران عشق و امید و آرزو برایش مادری کرد و اکنون او را به دست خدا سپرد .کیف صورتیها رفتند و پرکشیدن به دیار شهادت اما غمشان از دل مادرانشان هرگز پر نخواهد کشید.
بنویسید به تاریخ ۱۴۰۴/۱۲/۹ مادری که تا دیروز نام زیبای دخترش را به لب میآورد، امروز نامش را روی سنگ قبر میبیند و آه که هرگز کسی از غم آن مادر خبر ندارد.
ارسال دیدگاه