روایت‌ شماره‌ی یک؛

آقا کجایی

تالش (پانا) - در روایت شماره‌ی یک، از شبی می‌گوییم که دلتنگی مردم برای آقا، میان اشک‌های یک جوان و زمزمه‌هایش برای شهادت، روایت شد.

کد مطلب: ۱۷۳۷۵۸۲
لینک کوتاه کپی شد
آقا کجایی

ای قرار دل شکسته، سلام

ای از این روزگار خسته، سلام

پدر بچه‌ها، بیا برگرد

دلخوشی وجود ما، برگرد

با رفتن شما سخت است

تو نباشی، دلم نگون‌بخت است

باختم در نبرد دلتنگی

درد داریم، درد دلتنگی

پشت ما مثل کوه بودی...

«رضا مرادی»

سلام عزیزدلم؛ سلام.

برای تو نامه می‌نویسم؛ چون تنها راهم همین است...

هنوز به یادت هستیم ها... یعنی تا وقتی که دعایمان کنی و شهادت نصیبمان شود؛ تا آخرِ آخرش...

از این حرف‌ها بگذریم که روزانه میلیون‌ها نفر همین را به تو می‌گویند.

می‌دانی چند شب پیش، در تجمع چه شد؟

راستش، نماهنگی پخش شد؛ درباره تو بود و جگرسوز... قطره‌های مرواریدی‌شکلِ داغ، روی گونه‌های زن و مرد، پیر و جوان می‌غلتیدند.

اما... نمی‌دانی چه شد؛ شاید هم می‌دانی... به‌هرحال، من باز هم برایت می‌گویم؛ چرا که می‌دانم شنیدن از مردمت را دوست می‌داری.

پسری جوان بود؛ بر سر و صورت می‌کوبید، اشک می‌ریخت، چفیه‌اش را روی سرش می‌کشید، دستانش را پشت سرش گره می‌کرد و به سمت آسمان نگاه می‌کرد. گاهی بر زمین و رو به قبله سجده می‌کرد و چیزی را زیر لب زمزمه می‌کرد.

فکر می‌کنی چه می‌گفت؟

می‌گفت: «آقای من کو؟»

راست می‌گفت. آقا، کجایی؟ نمی‌شود برگردی؟ یعنی همه این حرف‌ها واقعی بودند؟ نمی‌شود بیایی و بگویی: «مردم عزیز ایران، سلام»؟

پس از پایان نماهنگ، به سمت دیگران می‌رفت و از تک‌تک آدم‌های دور و برش چیزی می‌خواست؛ چیزی که انسان را متحول می‌کرد...

می‌گفت: «منو حلال کنید؛ دعا کنید شهید بشم، باشه؟»

چه بگویم؟ اصلاً مگر چیزی هم می‌توان گفت؟ وقتی جوانی، میان آن همه آدم، با چشم‌های خیس، این جمله را تکرار می‌کرد...

آن شب، بیشتر از همیشه قلبم تیر می‌کشید و چشمانم تمایل به اشک ریختن داشتند. آن شب، بیشتر از همیشه یک حس را در خودم پیدا کردم؛ حس دلتنگی.

بس است دیگر؛ سرتان را درد نمی‌آورم. پس تا نامه‌ها و روایت‌های دیگری از میدان، خداحافظتان باشد.

دوستدارتان؛

آوا رحیم پور

خبرنگار : آوا رحیم پور

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار