روایت شمارهی دو
هر کس هر طور که میتواند
تالش(پانا)_دومین قسمت از روایت دل از یک دانشآموز که برای رهبر شهیدش مینویسد.
سلام آقاجان؛ سلام.
برایت مینویسم؛ چون تنها راه همین است... همچنان به یادت هستیم و باز هم از تو درخواست دعای شهادت داریم.
ایندفعه میخواهم از اتمسفرِ دلنشینِ شبِ پنجم شهریورِ یک هزار و چهارصد و پنج برایت بگویم؛ هرچند که من هنوز هم که هنوز است، بی تو از چهارصد و چهار خارج نشدهام.
بگذریم... امشب از آن شبهایی بود که در چشمانِ انسان قلبقلبی میشد و حسِ رضایت در دل جان میگرفت.
قطرات بارانِ رحمت، نمنم بر روی زمین میریختند، هوا خنک بود و چای میچسبید؛ راستی... شما هم چای دوست داشتید... (همانطور که در کتاب «خون دلی که لعل شد» اشاره شده است)
صندلی چیده بودند، پس از (تقریباً) نیمسال! آن هم برای اولین بار! همین نامه را هم در حالی که بر صندلی تکیه زده بودم، نوشتم.
ایستادیم؛ سرود ملی، دعای فرج امام زمان (عج) و صلوات خاصهی امام رضا را خواندیم. در همین حین، بچهها همانند گذشته اینسو و آنسو میدویدند؛ دختربچهی کوچکی با حبابسازی که در دستان کوچکش گرفته بود، حباب میساخت و پسربچههای بازیگوش، با پرچم، شمشیربازی میکردند.
خبرنگاران و عکاسان؛ سرِ کارشان بودند، البته من نبودم... یعنی در حال نوشتن روایت بودم.
زن و مرد، پیر و جوان، پرچم به دوش دعا میخواندند. بعضیها اشک میریختند؛ بعضیها هم با نگاههای غمگینشان، عاجزانه به آسمان خیره بودند؛ به گمانم حاجاتی داشتند.
در ادامهی برنامه، چند آقا مسئول پخش شربت بودند. آن پسر جوانی که در نامهی پیش گفتم را به یاد دارید؟ او هم کیسهی زبالهای سیاه در دست داشت و صندلی به صندلی، لیوانهای شربت را جمعآوری میکرد.
هر فردی که اینجا بود، هر طور که میتوانست، خدمت میکرد.
پرچمهای ایران و قرمز، که نماد خونخواهیات هستند، به دستِ مردم برافراشته میشدند.
آقاجان، تو نیستی؛ (البته هستی و چشمانِ ما بصیرتِ دیدنت را ندارند) اما مردمِ مبعوثشدهای که از آنها میگفتی، هنوز هستند.
شاید اگر میپرسیدی «ملتِ عزیزِ ایران چه میکنند؟»، پاسخ همین بود: «هرکس هرطور که میتواند، میایستد.»
برای این نامه، به همینها بسنده میکنم. پس طبق قرارمان، تا نامههای بعدی، خدانگهدارتان.
ارادتمندتان؛
آوا رحیمپور
ارسال دیدگاه