فریاد سکوت در مدرسهٔ شجره طیبه
درگزین (پانا) - صبح بود. آفتاب تازه از میناب سر میکشید و نورش را به حیاط مدرسه میبخشید. صدای قهقههٔ بچهها میان کلاسها میپیچید. مدادها روی کاغذ سفید مشق میدویدند و معلم با چهرهای مهربان، آینده را برایشان ترسیم میکرد. همه چیز آرام بود. همه چیز پر از زندگی.
ناگهان، سکوتی مرگبار همه چیز را بلعید. صدای خندهها در گلو شکست. دفترها و کتابها، رنگ سرخی به خود دیدند که از مرکب قرمزتر بود. نیمکتها، شاهد غمانگیزترین صحنهها شدند. معلم، که لحظهای قبل مشق مهربانی میداد، با آغوشی باز بر روی دانشآموزش افتاد تا او را در آخرین درس زندگی درس فداکاری بیاموزد. نزدیک به ۱۷۰ قلبِ پرتپش، یکباره از تپیدن ایستاد. ۱۷۰ رویا، ناتمام ماند. ۱۷۰ ستاره، پیش از درخشیدن، خاموش شد.
حالا ۴۰ روز از آن روز میگذرد، اما دیوارهای آن کلاسها هنوز هم فریاد میزنند. هر کتابی که روی زمین میافتد، صدای مهیب آن روز را دوباره زنده میکند. هر زنگ تفریح، یادآور سکوتی است که جای خنده را گرفت. اینجا دیگر مدرسه نیست؛ اینجا آرامگاه رویاهای خاکخوردهای است که هرگز به حقیقت نپیوستند.
روحهای کوچک و معصومی که پرواز را در آسمان درس میآموختند، ناگهان به آسمانها پرکشیدند... بیآنکه حتی از درِ مدرسه خارج شده باشند. معلمانی که قرار بود سازندهٔ فردا باشند، خود به اسطورههای دیروز تبدیل شدند. چه کسی پاسخگوی این همه سکوت است؟ چه کسی میتواند صدای قلمهای شکسته را دوباره بشنود؟
امروز، وقتی باد از میان شاخههای نخلهای میناب میگذرد، گویی نجوای آن کودکان را با خود میآورد: «ما را فراموش نکنید.ما فقط میخواستیم درس بخوانیم.» و ما، در برابر این نجوا، تنها میتوانیم سر فرود آوریم و بگوییم: «هرگز فراموشتان نمیکنیم. هرگز.»
ارسال دیدگاه