درگزین (پانا) - صبح بود. آفتاب تازه از میناب سر میکشید و نورش را به حیاط مدرسه میبخشید. صدای قهقههٔ بچهها میان کلاسها میپیچید. مدادها روی کاغذ سفید مشق میدویدند و معلم با چهرهای مهربان، آینده را برایشان ترسیم میکرد. همه چیز آرام بود. همه چیز پر از زندگی.