روایت میناب از زبان باد
کبودرآهنگ (پانا) - باد می گوید: در زمین میناب، امروز باران متفاوتی میبارد؛ نه از ابر، بلکه از آسمان پارهپاره شده امید.ما، «صورتی» را به نام رمز شهادت دخترکانمان خواندیم، اما صورتی، در واقع، حجم خالص معصومیتی بود که دشمن نتوانست تحمل کند.
دختران میناب، در ماه خدا، با زبان تشنهی روزه، آمادهی شنیدن قصهی بزرگتری بودند؛ قصهای که در آن، درس وطن با خون مقدس نوشته میشد. آنها با کولهپشتیهایی که رنگِ گونههایشان را داشت، به مدرسه رفتند؛ جایی که قرار بود آینده را بیاموزند، اما خودشان، آینده را برای همیشه متوقف کردند.
چه رویاهایی را در جیب کوچک مانتوهایشان پنهان کرده بودند؟ یکی میخواست لباسی بدوزد که هرگز زرد نشود، دیگری میخواست دارویی پیدا کند که درد هیچ مادری را نشنود و دیگری می گفت می خواهم موشک بسازم تا اسرائیل را نابود کنم، اما سکوت سنگین انفجار، تمام آن نقشهها را در یک لحظه خط زد.
نگاه کن به مادرانشان؛ آنها نه فقط فرزند از دست دادهاند، بلکه تمام فصلهای امید را یکجا از دست دادهاند. داغ مادر میناب، مثل یک تابلوی نقاشی است که با تمام رنگهای زنده آغاز شده، اما نقطهی پایانیاش، یک سفیدیِ مطلق است؛ سفیدی کفن، سفیدی خاک، سفیدی چشمانی که دیگر به دیدار نمیآیند. مادر میداند که هر بار که گلی صورتی میبیند، نه به یادِ زیبایی، بلکه به یادِ خونی میافتد که هیچگاه شسته نخواهد شد.
این جنایت، نه در تاریخ جنگ، که در صفحات تباه و زنندهی بشریت ثبت خواهد شد؛ جنایتی که در آن، دشمن، تنها یک هدف داشت: نابودی لطافت. آنها با شلیک به کلاسی پر از فرشته، ثابت کردند که از تاریکی خود چه ترسی دارند؛ ترسی از یک رنگ ساده، ترسی از یک لبخند بیدفاع.
دختران کوله صورتی، به دختر کاپشن صورتی پیوست؛ و در این وصال غریب، تمام جهان فهمید که صورتی، اکنون، قویترین رنگ مقاومت است.
آنها درس وطن را با خون خود نوشتند، اما ما قلم را از دستشان میگیریم و مینویسیم: کوله صورتی، رفتهای پیش کاپشن صورتی؟ درست است پس به مادر بگو آنقدر غمگین نباشد.
ارسال دیدگاه