چشمان بارانی در مسیر روشن

فیروز (پانا) - امروز، خورشید هم با تردید سر برآورد؛ انگار می‌دانست قرار است به جایی بتابد که دیگر سایه‌ بلند تو بر سرش نیست. تمام واژه‌ها در گلویمان یخ زده‌اند؛ وداع با تو، تنها وداع با یک شخص نیست، بلکه وداع با ستون آسمان آرزوهای ماست.

کد مطلب: ۱۷۱۹۵۰۶
لینک کوتاه کپی شد
چشمان بارانی در مسیر روشن

دشمن نمی‌دانست که تو نه فقط یک رهبر، که نبض تپنده یک ملت بودی. آن‌ها فکر کردند با گرفتن جان تو، راه را مسدود می‌کنند، اما نمی‌دانستند که خود تو، راه بودی. حالا می‌بینم که در گوشه و کنار این سرزمین، خاطرات تو ایستاده‌اند؛ خاطراتی که بوی جبهه، استقامت و سادگی می‌دهند.

چقدر سخت است در صف تماشای رفتن تو ایستاده باشیم، در حالی که می‌دانیم تو برای ماندن نیامده بودی، بلکه آمده بودی تا شدن را معنا کنی. رهبر شهید! ما در کنار پیکر بی‌جان تو ایستاده‌ایم، اما چشمانمان به افق‌های دوردست است؛ می‌دانیم که تو با رفتنت، تکه‌تکه وجودت را در قلب هر یک از ما کاشتی تا از هر قطره خونت، هزاران آزاده جوانه بزند.

آرام بخواب؛ چرا که امشب نه فقط فرزندان این خاک، که تمام وجدان‌های بیدار جهان برایت گریستند. تو رفتی تا بفهمیم حق، بهایی دارد که باید با جان پرداخت.

ما بر سر پیمانی که با تو بستیم ایستاده‌ایم. اگرچه گلویمان از بغض فقدان می‌سوزد، اما دست‌هایمان برای ساختن آن‌چه تو می‌خواستی، محکم‌تر از همیشه گره خورده است.

برو؛ آرام و سرافراز برو؛ چرا که تو نرفتی، بلکه در رگ‌های این ملت تکثیر شدی. این پایان تو نیست، بلکه آغاز طوفانی است که نامت را بر پیشانی تاریخ حک خواهد کرد.

نویسنده : دانش‌آموز، فائزه امیدی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار