روایت پرواز خیال در آستان نور

رباط‌کریم(پانا)- در میان هیاهوی این جهان، چشمانم را می بندم، تا از غم و غبار روزگار رها شوم. در این سفر خیالی، من به دنبال آن آرامشی می گردم که در خاک توس دفن شده است.جایی که چشم ها میان اشک شهادت و شوق دیدار در نوسان اند.

کد مطلب: ۱۷۳۰۷۴۴
لینک کوتاه کپی شد
روایت پرواز خیال در آستان نور

زائری بارانی ام آقا پناهم می دهی؟

می خواهم سفری کنم به صحن و سرای سلطان توس، اما اینبار نه با پای تن که با پای دل.

اینک که سعادت حضور در جوار امام خوبی ها را ندارم و رویای زیارت را در دل می پرورانم، پرنده ی خیالم را به سوی آن بارگاه نورانی پرواز می دهم.

کفش هایم را به کفشداری تحویل داده و قدم بر سنگ های صیقلی و براق صحن زیبایتان می گذارم. همین که اولین قدم را به سوی حرم بر می دارم انگار تمام غصه ها از دلم پر می کشد و وجودم پر از شور می شود.

چشمم که به ضریح طلایی می افتد، اشک مجال نمی دهد و بی اختیار بر گونه ام جاری می شود،اشکی که خود گواه همه چیز است.

جلوتر می روم، دستانم را محکم بر دور ضریح حلقه کرده و این دل شکسته را به پنجره فولاد گره می زنم.

آقاجانم! مگر می توان محرمی به مهربانی شما پیدا کرد، پس سفره دلم را نزد شما می گشایم و رازهای قلب بی قرارم را فاش می کنم.

خوردن یک استکان چای از چایخانه ی باصفایتان عجیب به دل می نشیند و خستگی های تن و جان را به در می کند.

نشستن روی فرش های حرم و زیر این گنبد بهشتی، آرزوی هر دلداده ای است.

مولای من! چه جاذبه ای دارید که هر کسی به سوی شما می آید ودلش را به نامتان پیوند می زند، عطوفت و مهربانی را از شما به یادگار می برد.

سفره ی کرم و بزرگیتان همیشه باز است و دست رد به سینه عاشقانتان نمی زنید.

یقین دارم که علت همین است که زائرانتان از دور و نزدیک سختی راه را به جان خریده و خود را به ایوان طلا می رسانند. می آیند تا غبار غم و اندوه را از سینه بیرون کرده و باروحی سبک چون کبوتران حرم، گرد این حریم نور طواف کنند.

نویسنده : دانش‌آموز، یاس امامی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار