وقتی یک خبر، آغاز یک قصه شد
ملارد (پانا)- بیستوهشتم دیماه ۱۴۰۲، اولین خبرم را نوشتم و وارد مسیری شدم که خیلی زود فهمیدم فقط خبرنگاری نیست؛ مسیری از تجربه، دوستی، یادگیری و ثبت لحظههایی که قرار نبود فراموش شوند. حالا سه سال گذشته و هنوز قصه ادامه دارد..
من خبرنگارم؛ و قصهی من از بیستوهشتم دیماه ۱۴۰۲ شروع شد...
بیستوهشتم دیماه ۱۴۰۲ برای من فقط یک تاریخ نیست؛ نقطهایست که وقتی به آن برمیگردم، انگار تمام این سالها دوباره از همانجا آغاز میشوند. همان روزی که اولین خبرم را نوشتم و وارد خبرگزاری پانا شدم، هنوز نمیدانستم قرار است چند خط خبر، مرا با دنیایی آشنا کند که بعدها بخش مهمی از خاطراتم را بسازد.
آن روز فکر میکردم خبرنگاری یعنی نوشتن دربارهی یک اتفاق، پرسیدن چند سؤال و ثبت چند تصویر؛ اما خیلی زود فهمیدم خبرنگاری چیزی فراتر از کلمات است. خبرنگاری یعنی نگاه کردن به جهان با دقتی بیشتر؛ یعنی دیدن چیزهایی که شاید در نگاه اول به چشم نیایند، شنیدن صداهایی که ممکن است در شلوغی روزمرگی گم شوند و ثبت لحظههایی که اگر امروز از کنارشان بگذریم، فردا دیگر به همان شکل وجود نخواهند داشت. شاید برای همین است که بعد از این همه مدت، هنوز وقتی دوربین را روشن میکنم یا قلم را برای نوشتن یک خبر به دست میگیرم، همان حس روزهای اول را دارم؛ حس اینکه قرار است چیزی را ببینم، چیزی را بشنوم و بخشی از آن را برای فردا نگه دارم.
در این مسیر اما فقط خبرها نبودند که مرا ساختند؛ آدمها بودند. آدمهایی که هرکدام در گوشهای از این راه ایستادند و چیزی به من اضافه کردند. اولین رابط من، خانم رحیمی بود؛ کسی که اگر بخواهم سهمش را در مسیر خبرنگاریام با چند جمله توضیح بدهم، شاید حق مطلب ادا نشود. از ایشان چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ از خود خبرنگاری گرفته تا دقت، مسئولیتپذیری و اینکه پشت هر خبر، آدمها و واقعیتهایی وجود دارند که باید با احترام روایت شوند. برای من، خانم رحیمی فقط اولین رابط پانا نبود؛ بخشی از اولین قدمهای من بود، بخشی از روزهایی که هنوز نمیدانستم قرار است در این مسیر چقدر رشد کنم. بعد از ایشان، خانم شهریاری آمدند و ادامهی این مسیر را در کنار من بودند و امروز هم آقای اسمعیلی به عنوان رابط خبرگزاری، همراه این مسیر هستند. هرکدام در زمان خودشان بخشی از این راه را با من شریک شدند و من، با تمام تفاوتهای این سالها، قدردان هر سه نفرشان هستم؛ چون بعضی آدمها شاید فقط برای مدتی کوتاه در یک مسیر کنار آدم باشند، اما اثری که از خودشان میگذارند، خیلی بیشتر از مدت حضورشان دوام دارد.
پانا برای من اما فقط کلاس و خبر و برنامه و مأموریت نبود؛ پانا جایی بود که آدمهای زیادی را به زندگی من آورد. دوستیهایی که شاید اگر آن روز اولین خبرم را نمینوشتم، هیچوقت شکل نمیگرفتند. نرگس زندیه، فاطمه نعمتی، نیلوفر شاهآبادی، نازنینزهرا بارانی، ریحانه قاسمی، سارا مرآتی، نازنینزهرا خدایاری، هستی ملکی، مریم نظری و فاطمه غلامزاده، اسمهایی هستند که برای من فقط چند نام در فهرست خبرنگاران نیستند؛ هرکدامشان بخشی از روزها، خندهها، گفتوگوها و خاطرات این مسیرند. و میان تمام این دوستیها، فهیمه و ستایش رضائی برای من قصهی متفاوتی دارند؛ دو نفر از نزدیکانم که خودم آنها را با دنیای پانا آشنا کردم و وارد این مسیر شدند. شاید یکی از زیباترین حسها همین باشد که چیزی را که خودت دوست داشتهای، با آدمهایی که دوستشان داری قسمت کنی و بعد، خودت شاهد شکل گرفتن تجربههای آنها در همان مسیری باشی که روزی برای خودت آغاز کردی.
بعضی از خاطرات این سالها هم دیگر فقط «خاطره» نیستند؛ تبدیل شدهاند به تکههایی از هویت من. مثل روزها و لحظههای اردوها، از جمله سفر مشهد؛ سفری که برای من فقط رفتن از یک شهر به شهر دیگر نبود. میان آن همه خنده و هیجان و خستگی و گفتوگو، چیزی شکل گرفت که بعدها فهمیدم ارزشش کمتر از خود خبرها نیست: خاطره. گاهی در مسیر خبرنگاری، اتفاقهایی میافتند که شاید هیچوقت تیتر نشوند و هیچ گزارشی دربارهشان نوشته نشود، اما در ذهن آدم ماندگارتر از هر خبری هستند. بعضی شبها، بعضی خندهها، بعضی گفتوگوهای ساده و حتی خستگیهایی که آن زمان شاید فقط خستگی به نظر میرسیدند، امروز که به گذشته نگاه میکنم، تبدیل به بخشهایی از دوستداشتنیترین روزهای این مسیر شدهاند.
اما در میان تمام تجربهها، یک شب هست که هنوز هم وقتی به یادش میافتم، همان هیجان را دوباره احساس میکنم؛ شبی که قرار بود دو خبر من از شبکه آموزش پخش شود. دو خبری که دربارهی جشن شکوفهها و جشن جوانهها تهیه کرده بودم. گفته بودند حوالی ساعت هشت یا نه شب پخش میشوند و من با تمام اضطراب و ذوقی که داشتم، نشسته بودم پای تلویزیون و منتظر بودم. دقیقهها میگذشتند و خبری از خبرهای من نبود. کمکم ناامید شدم و با خودم گفتم شاید اصلاً پخش نشوند. تلویزیون را رها کردم و مشغول کار خودم شدم؛ درست در همان لحظهای که دیگر انتظارش را نداشتم، صدای مجری را شنیدم که گفت فیلمی از دانشآموز خبرنگاران داریم.
همان چند کلمه کافی بود تا دوباره تمام حواسم به تلویزیون برگردد؛ و بعد، خبر من پخش شد. نه یک خبر، بلکه هر دو خبر؛ یکی برای جشن شکوفهها و دیگری برای جشن جوانهها. آن لحظه فقط به صفحهی تلویزیون نگاه میکردم و ذوقی داشتم که شاید نتوانم هیچوقت دقیقاً توصیفش کنم. انگار تمام اضطراب و انتظار آن شب، ناگهان جای خودش را به یک حس عمیق از خوشحالی و افتخار داده بود. کمی بعد تلفنم شروع کرد به زنگ خوردن؛ فامیل، دوستان، بچههای پانا و خبرنگارهایی که خبر را دیده بودند، یکی پس از دیگری تماس میگرفتند و تبریک میگفتند. خبر پخش شده بود و حالا دیگر فقط یک فایل یا یک گزارش در آرشیو نبود؛ بخشی از آن شب شده بود، بخشی از خاطرهی من و بخشی از چیزی که آدمهای زیادی آن را دیده بودند.
پیش از آن هم برای اینکه خبرم به مرحلهی پخش برسد، به صداوسیما رفته بودم؛ جایی که تا آن زمان بیشتر از پشت صفحهی تلویزیون میشناختم. وقتی وارد آن فضا شدم و خودم را میان خبرنگارها، دوربینها و آن همه جنبوجوش دیدم، حس عجیبی داشتم؛ انگار برای لحظاتی از پشت صفحه بیرون آمده بودم و وارد دنیایی شده بودم که همیشه فقط تماشایش میکردم. آن تجربه برای من فقط یک حضور ساده نبود؛ یکی از همان لحظههایی بود که آدم ناگهان میفهمد چیزی که روزی شاید فقط یک علاقه به نظر میرسید، حالا دارد تبدیل به بخشی واقعی از زندگیاش میشود.
در تمام این سالها فهمیدم خبرنگاری فقط دیده شدن نیست؛ اتفاقاً بیشتر از آن، دیدن است. خبرنگار بودن یعنی گاهی وسط شلوغی یک مراسم، دنبال همان لحظهای بگردی که شاید هیچکس حواسش به آن نیست. یعنی پای حرف آدمها بنشینی و بدانی پشت هر جمله، داستانی وجود دارد. یعنی عجله نکنی برای قضاوت، اول بشنوی و بعد بنویسی؛ اول بفهمی و بعد روایت کنی. یاد گرفتم که کلمهها مسئولیت دارند و هر چیزی که نوشته میشود، ممکن است روزی تبدیل به بخشی از حافظهی یک آدم، یک مدرسه، یک شهر یا حتی یک دوره از زندگی شود. شاید به همین دلیل است که برای من، خبرنگاری همیشه با سه کلمه گره خورده است: عشق، مسئولیت و دیدن.
عشق، چون اگر دوستش نداشته باشی، نمیتوانی با تمام خستگیها و استرسهایش ادامهاش بدهی. مسئولیت، چون پشت هر خبر آدمهایی ایستادهاند که باید درست و محترمانه روایت شوند. و دیدن، چون شاید مهمترین وظیفهی خبرنگار همین باشد؛ دیدن چیزی که دیگران از کنارش گذشتهاند و گفتن داستانی که ممکن است در غیر این صورت، هیچوقت شنیده نشود.
امروز که به بیستوهشتم دیماه ۱۴۰۲ نگاه میکنم، میبینم آن روز فقط تاریخ ورود من به پانا نبود؛ آغاز مسیری بود که مرا با آدمهایی آشنا کرد، به جاهایی برد که شاید هیچوقت فکر نمیکردم روزی در آنها حاضر باشم، خاطراتی برایم ساخت که سالها بعد هنوز با یادآوریشان لبخند میزنم و مهمتر از همه، نگاه من به دنیا را تغییر داد.
من در این مسیر فقط خبر نوشتن یاد نگرفتم؛ یاد گرفتم دقیقتر ببینم، بیشتر بشنوم، بهتر بفهمم و مسئولانهتر روایت کنم. هنوز خبرهای زیادی هستند که نوشته نشدهاند، آدمهای زیادی هستند که باید صدایشان شنیده شود و لحظههای زیادی که هنوز باید ثبت شوند. برای همین، وقتی از من میپرسند خبرنگاری برایت چیست، شاید نتوانم در یک جمله جواب بدهم؛ چون خبرنگاری برای من مجموعهای از تمام این لحظههاست؛ از اولین خبری که نوشتم تا شبی که ناامیدانه تلویزیون را رها کردم و چند دقیقه بعد صدای پخش شدن خبرم را شنیدم، از اولین روزهای یاد گرفتن تا آدمهایی که در این مسیر شناختم، از اردوهای مشهد و خندههای دوستانه تا استرس مصاحبهها و هیجان ایستادن میان دوربینها. همهی اینها کنار هم، قصهی خبرنگاری من را ساختهاند.
من خبرنگارم؛ نه فقط به خاطر قلمی که در دست میگیرم، نه فقط به خاطر دوربینی که روشن میکنم و نه فقط به خاطر خبری که منتشر میشود. من خبرنگارم چون یاد گرفتهام از کنار لحظهها ساده نگذرم. چون باور دارم هر صدا ارزش شنیده شدن دارد، هر آدمی قصهای برای گفتن دارد و هر تاریخی، اگر درست ثبت شود، میتواند سالها بعد دوباره زنده شود. و شاید زیباترین قسمت این مسیر همین باشد که هنوز تمام نشده؛ هنوز جایی برای دیدن هست، صدایی برای شنیدن، داستانی برای روایت کردن و خبری که هنوز نوشته نشده است. من هنوز دارم میبینم، هنوز دارم میشنوم و هنوز دارم مینویسم؛ و این، فقط ادامهی قصهایست که بیستوهشتم دیماه ۱۴۰۲ آغاز شد.
ارسال دیدگاه