آخرین سلام؛ روایت یک دانشآموز از بدرقه آقای شهید ایران
شهرری دو(پانا)-من، یک دانشآموز میان انبوه مردمی ایستاده بودم که هر کدام، قصهای از دلتنگی را در چشمهایشان پنهان کرده بودند.
من، یک دانشآموز میان انبوه مردمی ایستاده بودم که هر کدام، قصهای از دلتنگی را در چشمهایشان پنهان کرده بودند. پرچم سهرنگ ایران در دستم میرقصید و باد، آرامآرام آن را ورق میزد؛ انگار میخواست صفحهای تازه از دفتر این سرزمین را ورق بزند.
پرچم کوچکی در دست گرفته بودم؛ همان پرچمی که صبح، قبل از حرکت، معلممان میان بچهها تقسیم کرده بود. هرچه به محل مراسم نزدیکتر میشدیم، سکوت مردم بلندتر از هر شعاری به گوش میرسید. انگار همه حرفی در دل داشتند که نمیشد با کلمات گفت.
برای اولین بار فهمیدم چرا میگویند بعضی آدمها بعد از رفتنشان هم حضور دارند.
پیکر مطهر رهبر شهید بر روی جایگاه بود، اما نامش روی لبها و یادش در چشمها جریان داشت.
کنارم پیرمردی ایستاده بود که آرام اشک میریخت. کمی آنطرفتر، مادری دست فرزند کوچکش را گرفته بود و از او میخواست پرچم را محکمتر در دست بگیرد.
من به چهره آدمها نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم چگونه یک انسان میتواند این همه دل را به هم نزدیک کند. در دل گفتم شاید شهیدان هرگز از میان ما نمیروند؛ فقط از قاب چشمها به وسعت دلها کوچ میکنند.
از آن روز، هر بار که کتابم را باز میکنم، گویی صفحهای از آن مراسم دوباره ورق میخورد؛ صفحهای که به من میآموزد بزرگ شدن، تنها بلندتر شدن قد نیست بلکه بلندتر شدن نگاه و مسئولیت انسان است.
در همان لحظه، احساس کردم این مراسم فقط بدرقه یک شهید نیست؛ کلاس درسی است که سقفش آسمان است و معلمش ایثار.
در آن کلاس، کتابی وجود نداشت، اما هر نگاه، هر اشک و هر قدم مردم، صفحهای بود از درس عشق به میهن و وفاداری.
وقتی مراسم به پایان نزدیک شد، آخرین نگاه را به جمعیت انداختم. باد آرام پرچمها را تکان میداد و صدای لبیک در فضا میپیچید.
با خودم عهد کردم اگر امروز نتوانستم مانند او جانم را فدای وطن کنم، دستکم بتوانم با درس خواندن، درست زندگی کردن، مهربان بودن و مسئولیتپذیری، سهم کوچکی در ساختن آینده ایران داشته باشم.
آن روز من فقط در آیین وداع و بدرقه یک شهید شرکت نکردم؛ آن روز فهمیدم بعضی بدرقهها، آغاز راهی تازه برای نسل ما هستند.
وقتی مراسم به پایان رسید، شهر هنوز بوی گل میداد و آسمان هنوز رنگ دلتنگی داشت. اما من دیگر همان دانشآموز چند ساعت قبل نبودم. در راه بازگشت، احساس میکردم هر قدمی که برمیدارم، ادامه راه کسانی است که با رفتنشان، ایستادن را به ما آموختند.
بعضی وداعها پایان نیستند؛ آغاز عهدیاند که نسل به نسل در دلها جاری میشود. آن روز، من تنها یک بدرقه را ندیدم؛ طلوع مسئولیتی را در قلب خود احساس کردم.
مسئولیتی برای دوست داشتن ایران، برای ساختن آیندهاش و برای آنکه یاد مردان بزرگ، تنها در قاب عکسها نماند بلکه در رفتار و انتخابهای ما ادامه پیدا کند.
ارسال دیدگاه