وقتی دفترچه خبر، بوی دلتنگی گرفت
بهارستاندو(پانا)ـ آمده بودم خبر بزنم، اما آنچه دیدم فراتر از واژه ها بود. انبوه جمعیت، پرچم های برافراشته و سکوت سنگین مردم، آخرین وداع با رهبر شهید را به روایتی ماندگار تبدیل کرد؛ روایتی که من، به عنوان یک دانش آموز خبرنگار، تنها بخشی از آن را ثبت کردم.
از همان لحظه ای که قدم به مصلی امام خمینی تهران گذاشتم، فهمیدم امروز به هیچ روز دیگری شباهت ندارد. من یک دانش آموز خبرنگارم؛ آمده بودم تا خبر بنویسم، اما چیزی که پیش چشمم بود، فقط یک خبر نبود. اینجا هر نگاه، هر پرچم و هر قدم، روایتی از دلتنگی مردمی بود که برای آخرین وداع گرد هم آمده بودند.
جمعیت آرام آرام بیشتر میشد. سکوتی که میان انبوه مردم جریان داشت، از هر شعاری رساتر بود. زن و مرد، پیر و جوان، خانوادهها و دانشآموزان، همه در کنار هم ایستاده بودند؛ گویی هیچ کس نمیخواست لحظههای آخر این بدرقه تاریخی را از دست بدهد.
از جایی که ایستاده بودم، پرچم های ایران در میان لباسهای سیاه مردم موج میزد. هر بار که باد میوزید، پرچم ها بالا میرفتند و صحنهای میساختند که تا سالها از ذهنم پاک نخواهد شد. دوربینم بارها شاتر زد، اما هیچ عکسی نمیتوانست عظمت این لحظه را آن طور که بود ثبت کند.
من آمده بودم تا گزارش تهیه کنم، اما در میان این جمعیت فهمیدم بعضی اتفاقها فقط با کلمات روایت نمیشوند؛ باید آنها را زندگی کرد. امروز برای من، درس خبرنگاری فقط نوشتن خبر نبود، بلکه دیدن، شنیدن و لمس کردن احساسی بود که در چهره هزاران نفر جریان داشت.
وقتی دفترچه یادداشتم را بستم، یک جمله بیشتر در ذهنم نمانده بود؛ بعضی وداعها پایان یک راه نیستند، بلکه آغاز روایتهایی هستند که نسلهای بعد نیز آنها را خواهند خواند. امروز من، به عنوان یک دانشآموز خبرنگار، تنها بخشی از این روایت بزرگ را ثبت کردم؛ روایتی از روزی که سکوت، بلندترین صدای میدان بود و اشک، صادقانه ترین زبان مردم.
ارسال دیدگاه