خاکستر پرواز؛ کتاب سوختهی شهدای میناب، در قلب تهران شعله کشید
تهران (پانا) - امشب در میدان انقلاب، میان شعارها و همهمه جمعیت، کتابی سوخته دستبهدست شد؛ کتابی که متعلق به دانشآموزان شهید میناب بود ؛با هر بار چرخیدن در میان جمعیت، سکوتی سنگینتر از هر شعاری بر فضا حاکم میشد.
شب، بر فراز میدان همیشه بیدار انقلاب، لباسی دیگر پوشیده بود؛ لباسی نه از جنس همهمه و شعار، که از جنس سکوتی که فریاد میزد. در میان جمعیتی که از سراسر این خاک پرحماسه گرد آمده بودند، کتابی در دستها میچرخید؛ کتابی نه از جنس کاغذهای نو، که از جنس خاکستر و خاطره.
تجمع شبانه دیگر در میدان انقلاب صحنهای متفاوت را رقم زد؛ صحنهای که نه با فریاد، که با خاکستر سخن میگفت. اینجا، در قلب پایتخت، کتابی نیمسوخته نمادی شد از عزمی که خاموش نمیشود.
در میان جمعیت، کتابی با صفحات نیمسوخته و لبههایی سیاهشده بر اثر آتش، آرام و با احترام در میان مردم گردانده میشد؛ کتابی که متعلق به دانشآموز شهید میناب، محمدرضا شهسواری بود. نامی که با شنیدنش، چهرهها جدیتر و نگاهها عمیقتر میشد.
دستانی که کتاب را میگرفتند، گاه آن را میبوسیدند، گاه فقط برای لحظهای مکث میکردند و به خطوط نیمهسوخته خیره میشدند؛ گویی هر صفحه، روایتی ناتمام از کودکی بود که دفتر زندگیاش زودتر از موعد بسته شد. برخی از حاضران زیر لب فاتحهای میخواندند و برخی دیگر، در سکوتی سنگین، نگاهشان را میان خطوط سوخته کتاب و آسمان تاریک شب سرگردان میگذاشتند.
برای دقایقی، میدان انقلاب رنگ دیگری گرفت. هیاهوی معمول تجمع جای خود را به سکوتی معنادار داد؛ سکوتی که شاید رساتر از هر شعار، پیام خود را منتقل میکرد. با هر بار چرخش کتاب در دستان مردم، گویی بخشی از تاریخ مجروح این سرزمین ورق میخورد. صفحات سوخته یادآور آتشی بود که نهتنها جسم این قهرمانان کوچک، که روح بسیاری از مردم را نیز آزرده است.
در حاشیه این تجمع، برخی شرکتکنندگان میگفتند این کتاب نیمسوخته، بیش از هر سخنرانی و شعاری، روایتگر مظلومیت و یادآور مسئولیتی است که در قبال آینده این سرزمین بر دوش همه قرار دارد. به باور آنان، یاد این دانشآموز شهید و دیگر کودکان قربانی خشونت، باید در حافظه جمعی جامعه زنده بماند.
و میدان انقلاب تنها یک محل تجمع نبود؛ صحنهای بود از روایت درد، خاطره و همدلی. کتابی که زمانی ابزار درس و آینده بود، حالا به نمادی تبدیل شده بود که مردم با چرخاندنش در میان دستانشان، یاد کودکی خاموششده را زنده نگه میداشتند؛ یادآوری تلخ اما ماندگار از اینکه برخی صفحات تاریخ، هرگز بهطور کامل سوخته نمیشوند.
ارسال دیدگاه