روایت دانشآموز خبرنگار از شبهای بیدار شهر
شهریار(پانا) - بعضی شبها با شبهای دیگر فرق دارند. شبهایی که مردم در میدان شهر کنار هم جمع میشوند، حرف میزنند، همدل میشوند و احساسشان را با هم شریک میشوند. برای یک خبرنگار، حضور در چنین لحظههایی فقط انجام یک وظیفه نیست؛ بلکه تجربهای است که تا مدتها در ذهن و دلش باقی میماند.
هر بار که دوربینم را برمیدارم و برای پوشش یک تجمع شبانه راهی میشوم، یک حس عجیب در دلم دارم؛ کمی هیجان، کمی اضطراب و خیلی کنجکاوی.
وقتی به محل میرسم، اول از همه مردم را میبینم. آدمهایی که هرکدام با یک فکر و یک احساس آمدهاند. بعضیها خوشحالاند، بعضیها ساکتاند و بعضیها با هیجان با هم صحبت میکنند.
آرام بین مردم راه میروم. نگاه میکنم، گوش میدهم و عکس میگیرم. گاهی یک لبخند ساده بیشتر از یک خبر بزرگ توجهم را جلب میکند. گاهی هم یک نگاه خسته یا یک جمله کوتاه تا مدتها در ذهنم میماند.
من خبرنگارم، اما فقط دنبال خبر نیستم. دلم میخواهد آدمها را ببینم. دلم میخواهد حالشان را بفهمم و چیزی از احساسشان را با خودم به صفحه گزارش ببرم.
وقتی خانوادهای را میبینم که کنار هم ایستادهاند، ناخودآگاه لبخند میزنم. وقتی جوانهایی را میبینم که با امید حرف میزنند، حس خوبی پیدا میکنم. هر چهره برای من یک داستان است و هر نگاه، حرفی دارد که شاید با کلمات گفته نشود.
گاهی ساعتها در همان میدان میمانم. خسته میشوم، پاهایم درد میگیرد و دفترم پر از نوشته میشود، اما باز هم دلم نمیآید زود برگردم. همیشه فکر میکنم شاید یک لحظه دیگر، یک حرف دیگر یا یک تصویر دیگر ارزش ثبت کردن داشته باشد.
وقتی شب تمام میشود و مردم آرامآرام به خانههایشان میروند، میدان خلوت میشود. چراغها هنوز روشناند، اما دیگر آن شلوغی چند ساعت قبل وجود ندارد. من میمانم و یک عالمه تصویر که در ذهنم جمع شده است.
در راه برگشت، به آدمهایی فکر میکنم که دیدم. به حرفهایی که شنیدم، به لبخندها و نگاهها. بعضی لحظهها آنقدر سادهاند که شاید هیچکس به آنها توجه نکند، اما برای من ماندگار میشوند.
بعد مینشینم و شروع به نوشتن میکنم. سعی میکنم چیزی را که دیدم، همانطور که بود روایت کنم. دوست دارم کسی که گزارش من را میخواند، فقط خبر را نبیند؛ دوست دارم حال و هوای آن شب را هم حس کند.
شاید گزارش من چند دقیقه بیشتر خوانده نشود، اما برای من فقط چند دقیقه نیست. پشت هر کلمه، ساعتها ایستادن، نگاه کردن، گوش دادن و احساس کردن وجود دارد.
من فکر میکنم خبرنگاری یعنی ثبت لحظههایی که ممکن است دیگر تکرار نشوند. یعنی دیدن آدمهایی که شاید فقط یک بار در زندگی ببینی، اما تصویرشان برای همیشه در ذهنت بماند.
هر بار که به خانه برمیگردم، خستهام، اما یک حس خوب در دلم دارم. حس میکنم بخشی از یک شب را دیدهام و توانستهام بخشی از آن را با کلماتم زنده نگه دارم.
شاید فردا همه چیز عادی شود و مردم دوباره به زندگی خودشان برگردند، اما خاطره آن شب برای من میماند؛ در عکسهایم، در دفترم و بیشتر از همه، در گوشهای از قلبم.
شاید همین است که باعث میشود دوباره دوربینم را بردارم و راهی شوم؛ چون من فقط برای نوشتن خبر نمیروم، برای دیدن آدمها، شنیدن حرفهایشان و ثبت لحظههایی میروم که ارزش ماندن دارند.
ارسال دیدگاه