روایت یک وداع تاریخی؛ از بغض مردم تا حیرت یک مهمان اسپانیایی
مرند (پانا) - قلم را برمیدارم تا روایت روزهایی را بنویسم که شاید سالها بعد نیز نتوانم آنها را از ذهنم پاک کنم؛ روزهای ۱۳ تا ۱۵ تیرماه، روزهایی که به عنوان عضوی از این ملت در تهران حاضر شدم تا راوی بدرقه مردی باشم که نامش با تاریخ انقلاب اسلامی گره خورده بود.
نوشتن از آن روزها آسان نیست.هر بار که میخواهم سطری بنویسم، بغض راه گلوی مرا میبندد و قلم روی کاغذ مکث میکند. هنوز صدای جمعیت در گوشم زنده است؛ هنوز چهرههایی را به خاطر دارم که با اشک آمده بودند و با اشک بازمیگشتند.
ساک خبرنگاریام را بستم. مقصد مشخص بود؛ تهران.خبرنگار بودم اما گاهی فراموش میکردم که باید فقط مشاهده کنم.گاهی دوربین را پایین میآوردم و فقط نگاه میکردم.به مادری که عکس شهیدش را در دست داشت.به پیرمردی که با عصا راه میرفت اما حاضر نبود مراسم را ترک کند.به نوجوانی که پرچم ایران را روی شانه انداخته بود و با چشمانی اشکآلود شعار میداد.
در میان ازدحام جمعیت، چهرهای توجهم را جلب کرد.مردی که ظاهرش با دیگران متفاوت بود.نزدیک شدم. اهل اسپانیا بود.خودش را معرفی کرد و گفت برای دیدن ایران و شناخت نزدیکتر مردم این کشور آمده است. از او پرسیدم چه چیزی در این مراسم برایش جالب بوده است.لحظهای سکوت کرد و به موج جمعیت خیره شد.سپس گفت: «من فکر میکردم برای یک مراسم سیاسی آمدهام؛ اما اینجا بیشتر شبیه یک پیوند عاطفی میان مردم و رهبرشان است.»بعد از چند دقیقه گفتوگو، جملهای بر زبان آورد که هنوز در ذهنم مانده است:«در اروپا جمع کردن این تعداد انسان در یک مراسم تقریباً غیرممکن است؛ اما چیزی که بیشتر مرا شگفتزده کرده، اشکهای مردم است. این اشکها را نمیشود سازماندهی کرد.»
در میان آن همه جمعیت، بارها از خودم پرسیدم راز این حضور چیست؟پاسخ را شاید در چهره مردم پیدا کردم.آنها فقط برای تشییع یک پیکر نیامده بودند.آمده بودند تا بگویند راهی که با خون شهیدان آغاز شده، ادامه دارد.آمده بودند تا نشان دهند ترور میتواند جسمها را از میان ببرد اما نمیتواند یک اندیشه را دفن کند. گواه این سخنم پرچم های سرخی بود که بر قلبشان شعار یا لثارات الخامنهای نقش بسته بود و در دریای خروشان مردم در میان آسمان موج میزدند.
باور دارم هیچ کلمهای نمیتواند عظمت آنچه را دیدم به طور کامل توصیف کند.من از تهران بازگشتم؛ با دوربینی پر از تصویر و دفتری پر از یادداشت.اما چیزی که بیشتر از همه با خود آوردم، تصویری از ملتی بود که در روزهای اندوه نیز کنار یکدیگر میایستد و نشان میدهد بعضی پیوندها، عمیقتر از آن هستند که با گذر زمان یا شهادت گسسته شوند و شاید به همین دلیل است که هر بار میخواهم این روایت را به پایان برسانم، قلمم مکث میکند؛ انگار هنوز چیزی از آن روزها در میان بغضهای نانوشته باقی مانده است.
ارسال دیدگاه