قرارِ ناتمام با تمام آرزو
تالش (پانا) - گاهی یک وداع، دیداری است که هرگز اتفاق نمیافتد؛ اما تا همیشه در قلب انسان میماند. این روایت، نامهای صمیمی از زبان دختری است که سالها آرزوی دیدار شهیدش را داشت و سرانجام در میان خیل عاشقان، برای آخرین بار راهی تهران شد؛ نه برای دیدن او، بلکه برای آنکه دیده شود.
آقا جانم، سلام.
این من هستم؛ همان دختری که از کودکی دوستدارت بود و رویای دیدار با شما را داشت، اما تا قبل از شهادتتان، به رویای دیرینهاش نرسید...
روز دهم رمضان و نهم اسفندماه، شما را از ما گرفتند. آن روز نماز صبح را با گریه خواندم و بعد از آن، حتی یک قطره اشک هم نریختم تا هیچکس حرفی از ضعیف بودن یارانتان نزند.
هر شب به میدان رفتیم؛ در سرما و گرما.
حتی بعضی روزها، صبحها به راهپیمایی و شبها به تجمعات میرفتیم.
هر چند وقت یکبار خبری از تشییعتان به گوش میرسید، اما لغو میشد...
سرانجام این خبر واقعی شد؛ در حالی که من همچنان امیدوار بودم بگویند فقط یک نقشه بود تا در خطر نباشید؛ اما انگار خبر شهادتتان واقعی بود، عزیزدلم.
جانم برایتان بگوید که برای آمدن به مراسم وداع، دستوپا زدم؛ آنهم بسیار، اما نشد که بشود... نشد که نشد...
امیدم ناامید شده بود. به سرم زد نامه بنویسم. گوشی را برداشتم، سایت لیدر آیآر را باز کردم و تمام نامه را خطاب به پسرتان نوشتم.
گفتم: «میبینی؟ پدرت حتی در آخرین دیدارش هم مرا نخواست؛ تو مرا بخواه ها...»
یک بازو در «بله» بود که کارت آخرین دیدار صادر میکرد. از آنها برای خودم ساختم و تا شب، نومیدانه به آن چشم دوختم...
شب شد. جور شد. فردا به تهران میرویم.
با یکی از دوستان راه افتادیم؛ رفتیم به آخرین دیدار...
آقاجانم، چه مردمی تربیت کردید! مهربان، همدل و حماسهساز...
آنجا همه به هم کمک میکردند. اگر کسی بدحال میشد، به او شیرینی و آب میدادند تا حالش بهتر شود.
در اوج گرما، سختی و ازدحام جمعیت، شعار میدادند، میخواندند و بعضی وقتها هم روی لبهایشان لبخند مینشست...
زن و مرد، پیر و جوان، همه و همه میداندار و خونخواه بودند.
ابتدا و انتهای جمعیت مگر دیده میشد؟ آنهایی که توانسته بودند خود را به تهران رسانده بودند و آنهایی هم که نتوانسته بودند، در شهرهایشان پیادهروی کردند... همه فرزندانتان در خیابانها بودند، آقاجانم.
نتوانستم به پیکرتان برسم یا حتی از دور ببینمتان.
نیامده بودم که من شما را ببینم؛ بلکه آمده بودم شما مرا ببینید. یادتان هست آن روز را که گفتید: «خوشبهحالتان که شما مرا میبینید و مرا دوست دارید؛ من شما را نمیبینم و دوستتان دارم»؟ حالا همه ما را دیدید؟ مرا چطور؟ مرا هم دیدید؟ اگر آری، پس برایم دعا کنید و مراقبم باشید. درست است که بالاخره به استراحت رفتهاید و سرتان در بهشت شلوغ است، اما فرزندانتان را فراموش نکنید.
آقاجان، یک چیز بگویم؟ همین را میگویم و حرفم را تمام میکنم.
داشتیم به جلو میرفتیم و جمعیت به سختی حرکت میکرد که آن آقای میکروفونبهدست گفت: «هر که دوست دارد شهید شود، دست راستش را بالا بیاورد.» همه دستهایشان را بالا آوردند؛ از آن کودک دوساله تا پیرمرد و پیرزن شصتساله. اینها از برکت خون شماست ها!
آقا سیدعلی، دعا کنید تا شهید شویم و روز قیامت شفاعتمان کنید.
دوستدارتان،
آوا رحیم پور
ارسال دیدگاه