بعضی انسان‌ها با رفتن تمام نمی‌شوند

شیراز (پانا) - امروز صبح، خورشید نیز گویی تابش نداشت. پیراهن مشکی من برای شانه‌های دوازده‌ساله‌ام بزرگ است، اما غمی که در سینه‌ام دارم از این لباس نیز بزرگ‌تر است.

کد مطلب: ۱۷۱۹۰۰۲
لینک کوتاه کپی شد
بعضی انسان‌ها با رفتن تمام نمی‌شوند

در مسیر رسیدن به حرم، حیاط پر از زنان، مردان و کودکان سیاه‌پوش بود و صدای نوحه و روضه در فضا طنین می‌انداخت. مردم با چشمان گریان برای وداع با رهبر شهید و اعلام بیعت با رهبری جدید گرد آمده بودند. گویی تمام شادی‌ها و لبخندها با او کوچ کرده‌اند.

او برای من تنها یک رهبر نبود؛ مانند پدربزرگ مهربانی بود که هرچند ندیده بودمش، اما همواره حضورش را حس می‌کردم. وقتی از تلویزیون سخن می‌گفت، صدایش مانند خنکای شب، آرام‌بخش بود و می‌گفت: «فردا،روز بهتری است.»

من تازه در حال آموختن معنای واژگانی چون «وطن»، «آرمان» و «میهن‌پرستی» در کتاب‌های درسی هستم، اما او خودِ این کلمات بود که پیش چشم ما قدم می‌زد.

حالا که او رفته است، در ذهن و قلبم می‌نویسم: بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند تمام نمی‌شوند، بلکه مانند بذری در دل دیگران کاشته می‌شوند. او اکنون در قلب کوچک من جوانه زده و ندای برخاستن را در وجودم زمزمه می‌کند. قول می‌دهم بزرگ شوم، درس بخوانم و دستانم را چنان قوی کنم که بتوانم پرچمی را که او به ما سپرده است، بالا نگه دارم.

اکنون باید برخاست…!

نویسنده : دانش‌آموز، امیر محمد عبدالهی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار