از تبرک یک انگشتر تا وداع با پیکر یک شهید
بعضی دیدارها تمام نمیشوند؛ فقط شکلشان عوض میشود
بهارستاندو (پانا) - دختری خوشحال بودم که به دیدار تو آمدم چه درد سنگینی درون قلبم تیر میکشید وقتی فکر میکنم یک روز دیگر از تهران خواهی رفت.
روزی میان ازدحام دانش آموزان مشتاق، قسمت شد چشمانم به چشمانت گره بخورد. دستانی که سالها برای عزت این سرزمین تلاش کرده بود، انگشتری را به من هدیه داد؛ تبرکی کوچک، اما به وسعت تمام دلتنگیهای امروز. آن روز، انگشتر را در دست گرفتم و با خودم گفتم: «چه سهم بزرگی از این دیدار نصیبم شده است»
از خاطره آن روز دیدار بگویم و انگشتری را که هنوز یادگار آن لحظه است، نشانت بدهم؛ اما این بار، سهم من فقط وداع بود. امروز در آخرین وداع، نگاهم میان اشک و افتخار گم شده بود. اشک، برای نداشتنت؛ و افتخار، برای اینکه سرانجام، مزد سالهای خلوص و مجاهدتت را گرفتی، الان خبرنگاری شدم که برای وداع باتو خبر مینویسم .
وای بر من که آن روز به دیدارت آمدم مرا با خنده چفیه و انگشتر بدرقه کردی وای برمن که من تورا بابغض دلتنگی راهی دیار امام رضا خواهم کرد . نمیدانم این روزها در کجای بهشت، آفتابروی ماهدیدگان خفته در گلستانید، اما میدانم که از آن بالا، نگاه مهربانتان همچنان بر ماست. همان نگاهی که وقتی اینجا بودید، به ما امید زیستن در عزت میداد. حلالمان کن ای مالک اشتر علی، خداحافظ مرد روزهای استقامت.
ارسال دیدگاه