شب آرامش پیش از طوفان عشق

کرج(پانا)- امشب، این شهر به اندازه تمام سال‌های بودنش ساکت است؛ انگار خیابان‌ها هم می‌دانند که فردا چه روز تلخی در انتظار سنگ‌فرش‌هایشان است. برای ما که فردا در میان این جمعیت می‌ایستیم، این فقط یک مراسم نیست؛ یک جور «قرار بی‌پایان» است.

کد مطلب: ۱۷۱۷۳۰۹
لینک کوتاه کپی شد
شب آرامش پیش از طوفان عشق

می‌خواهیم برویم تا به او نشان دهیم که شاید جسمش میان ما نباشد، اما آن چراغی که در دل‌هایمان روشن کرده، با هیچ طوفانی خاموش شدنی نیست. فردا، ما نه برای وداع، که برای این می‌رویم که بگوییم: ما هنوز هم هستیم؛ محکم‌تر از قبل.

نمی‌دانم از کجا باید شروع کرد، وقتی ساعت حرکت زمان، به آستانه یکی از بزرگ‌ترین لحظات تاریخ زندگی‌مان رسیده است. امشب، پیش از آنکه خورشید فردا طلوع کند، انگار هوا سنگین‌تر شده؛ انگار سنگینی این غیبت پیش‌رو، روی شانه‌های تمام ما نشسته است. فردا، وقتی جمعیت راه بیفتد، وقتی سیل جمعیت از میان خیابان‌ها عبور کند، دیگر بحث حضور یک فرد نیست؛ بحث بازگشت یک معناست.

من در خیال خودم، فردا را می‌بینم. می‌بینم که چطور چشمان پیرمردها، از فرط انتظار و لرزش دست‌هایشان، داستان ایستادگی را بازگو می‌کند. می‌بینم که چطور کودکانی که هنوز معنای شهادت را در کتاب‌ها خوانده‌اند، فردا در میان جمعیت، با نگاهی که شاید از هم سن و سالانشان بسیار بزرگ‌تر است، به دنبال حضوری می‌گردند که تمام دنیایشان را ساخته بود. فردا، جاده‌ها فقط مسیر رفتن نیستند؛ جاده‌ها، مسیر بازگشت روح یک ملت به خانه خودشان خواهند بود.

می‌پرسم از خودمان: چطور می‌توان فردا را با چشم‌های خشک دید؟ وقتی بدانیم که فردا، قرار است با کسی وداع کنیم که تمام عمرش، «ما» را دید، نه «خودش» را. کسی که هر قدمش را برای آرامش ما برداشته و حالا، خودش قرار است در آرامشی ابدی و بی‌کران قدم بگذارد. 

اما می دانم... می دانم که در دل این همه سوگواری و در میان این همه بغض فروخورده، چیزی دیگر هم در جریان است. یک نیروی پنهان. 

شاید فردا، وقتی اشک‌هایمان بر گونه‌هایمان می ریزد، فکر کنیم که همه چیز تمام شده است؛ اما حقیقت چیز دیگری است. این وداع، یک پایان نیست؛ این یک تکثیر است. ما فردا با وداع کردن با او، در واقع با راه او پیمان می‌بندیم. ما فردا می بینیم که چگونه از دل این سوگ، یک اراده جدید متولد می‌شود. 

می دانم که فردا، پس از آن همه غوغای غم، وقتی خورشید دوباره بالا بیاید، جهان ما دیگر آن جهان دیروز نخواهد بود. ما از این مراسم، با یک میراث زنده بیرون می‌آییم. او می رود تا در هر فریاد حق، در هر گام استوار و در هر نگاه روشن نسل بعد، دوباره زنده شود. 

پس بگذارید فردا، با تمام وجودمان در آن حضور باشیم. بگذارید اشک‌هایمان، نه از سر ناامیدی، که از سر شکوه این پیوند باشد. فردا، ما فقط بدرقه نمی‌کنیم؛ ما فردا، خودمان را در مسیر او دوباره پیدا می‌کنیم. او می رود تا ما «باشیم»؛ و ما فردا، با تمام اشک‌ها و با تمام قدرت، قول می دهیم که از این پس، تنها با نگاه او به آینده بنگریم. 

فردا، پایان یک حضور جسمانی است، اما آغاز یک حیات جاودانه در رگ‌های این خاک است.

 

 

نویسنده : دانش‌آموز: فاطمه زهرا تجری

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار