خانه های جدا، یک سرنوشت

پردیس (پانا)- هر کس، پشت پنجره‌ی خودش، زندگی جدا و دغدغه‌ی خودش را دارد. هر کس در خانه‌ی خودش، با فکر و زندگی خودش، دنبال یک شبِ آرام است. تا روزی که یک اتفاقِ کوچک نشان می‌دهد بعضی چیزها، از درزِ دیوارها هم می‌گذرند. «خانه‌های جدا، یک سرنوشت» روایتی‌ست از وقتی که می‌فهمیم سرنوشت، فقط مال «دیگران» نیست.

کد مطلب: ۱۷۱۵۹۵۴
لینک کوتاه کپی شد
خانه های جدا، یک سرنوشت

آن شب روی صندلی عقب ماشین نشسته بودم و به چراغ‌های شهر نگاه می‌کردم.  

هر چراغ، خانه‌ی کسی بود؛  

با آدم‌هایی که شاید مثل ما، برای فردایشان نگران بودند و برای امروزشان خسته.

پدر و مادرم آرام حرف می‌زدند. من فقط می‌دانستم قرار است جایی برویم که آدم‌های زیادی آنجا هستند.  

نمی‌دانستم دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد.  

چشم‌هایم کم‌کم سنگین شد و همان‌جا خوابم برد.

در خواب، خودم را وسط یک ساختمان بزرگ دیدم.  

ساختمانی با طبقه‌های زیاد، با درهای بسته، با همسایه‌هایی که هرکدامشان برای خود دنیایی داشتند.

از پشت بعضی درها صدای دعوا می‌آمد.  

یکی از صدای پای طبقه بالا ناراحت بود،  

یکی از جای پارک، یکی از صدای بچه‌ها،  

یکی از اینکه چرا فلانی سلام نمی‌کند.

همه فکر می‌کردند پشت دیوارهایشان جدا از بقیه زندگی می‌کنند.  

انگار هرکس می‌گفت: مشکل من، مشکل خودم است؛ مشکل دیگران، به من چه.

تا اینکه ناگهان بوی تند دود در راهرو پیچید.

اول کسی فکر کرد شاید اشتباه می‌کند.  

اما دود غلیظ‌تر شد.  

از زیر یکی از درها، نور نارنجی لرزانی بیرون زد.

درِ یک خانه باز شد.  

بعد یکی دیگر.  

بعد چند در دیگر...

همان آدم‌هایی که تا چند دقیقه پیش به هم اخم می‌کردند، حالا با عجله بیرون می‌دویدند.  

یکی سطل آب آورد.  

یکی شلنگ را باز کرد.  

یکی با آتش نشانی تماس گرفت.  

یکی بچه‌ای را بغل کرد و از پله‌ها پایین برد.  

یکی فقط راه را باز کرد تا بقیه سریع‌تر رد شوند.

هیچ‌کس نپرسید: این واحد مال کیست؟

هیچ‌کس نگفت: آن‌ها که با ما خوب نبودند، به من چه.

آن لحظه مهم نبود کی اهل کجاست، چه عقیده‌ای دارد، چند سالش است، چه زبانی حرف می‌زند.  

مهم این بود که اگر آتش بالا برود،  

دیگر نمی‌شود گفت: این فقط مشکل واحد بغلی است.

در آن صحنه، برای اولین بار فهمیدم بعضی اتفاق‌ها مثل آتش‌اند؛  

وقتی بیفتند، دیوارِ من و تو نمی‌فهمند.  

سرنوشت همه را با هم می‌گیرند.

نمی‌دانم آخرش آتش کامل خاموش شد یا نه؛

اما برداشتی از این ماجرا کردم:  

آدم‌ها شاید همیشه نتیجه را عوض نکنند،  

اما وقتی کنار هم می‌ایستند،  

دیگر فقط تماشاگر نیستند و شهامت دارند برای تغییر بجنگند.

تصویر در خوابم عوض شد و به صحنه ی دیگری برده شدم.

این بار روی یک کشتی بزرگ بودم.  

دریا زیر پایمان کشیده می‌شد و کشتی آرام جلو می‌رفت.  

اطرافم آدم‌هایی از جاهای مختلف بودند؛  

با چهره‌های متفاوت، با لباس‌های متفاوت.

جلوتر رفتم و دیدم مردی با میخ و چکش، کف کشتی را آرام سوراخ می‌کند.

یکی پرسید: چرا این کار را می‌کنی؟

مرد شانه بالا انداخت و گفت:  

این قسمت مال خودم است. هر کاری دوست داشته باشم می‌کنم.

یک لحظه سکوت شد.  

بعد چند نفر جلو آمدند.  

یکی گفت: اگر آب بالا بیاید،  

فقط زیر پای تو نمی‌ماند.

یکی دست مرد را گرفت.  

یکی سوراخ را با دستش پوشاند.  

یکی رفت دنبال تکه‌ای برای پر کردن سوراخ.  

یکی به بقیه خبر داد.

هیچ‌کس آنجا نگفت: به من چه، من که در انتهای کشتی ایستادم.

چون همه می‌دانستند اگر کشتی غرق شود،  

اینکه کجا ایستاده بودی، فرق زیادی نمی‌کند.

کشتی کم‌کم محو شد.  

بعد صدایی آرام، از جایی خیلی نزدیک آمد.

من همیشه پرچم نبودم.

سرم را چرخاندم و یک پرچم را دیدم.

پرچم گفت: روزی فقط یک نخ کوچک بودم.  

روی زمین، کنار نخ‌های دیگر،  

با سرنوشتی که نمی‌دانستم چیست.

کمی مکث کرد، انگار داشت چیزی را به یاد می‌آورد.

گاهی با خودم فکر می‌کردم: کاش به درد چیزی بخورم. کاش روزی، جایی، جزء چیزی باشم که فقط گوشه‌ی یک کمد یا ته یک کشو نباشد. نه برای اینکه دیده شوم، برای اینکه وقتی خودم را نگاه می‌کنم، 

بگویم: من هم جایی مفید بودم ، کاری با ارزش تر و مفید کردم.

نخ‌های دیگر یکی‌یکی به من نزدیک شدند.  

کنارم قرار گرفتند، به من گره خوردند و به من بافته شدند.

یکی از ما به تنهایی چیزی نبود، اما وقتی با هم شدیم، پارچه شدیم.  

بعد روزی رسید که ما را بریدند، دوختند، رنگ‌هایمان را کنار هم گذاشتند.

 

آن‌وقت فهمیدم اگر هر نخ جدا جدا راه خودش را می‌رفت، هیچ‌وقت این شکل را نمی‌گرفتیم.

 

باد آرام وزید. پارچه تکان خورد و حالا دیگر فقط پارچه نبود؛ پرچم شده بود.

پرچم دوباره گفت:  

وقتی می‌بینم در دست آدمی بالا می‌روم،  

حس می‌کنم به آرزویم رسیده‌ام؛ من، نخِ کوچک، حالا بخشی از تصویری هستم که آدم‌ها زیر آن کنار هم می‌ایستند.

در خواب، آن پرچم را به دست گرفتم و بالا بردم.  

من کسی بودم که همیشه فیلم‌های ابرقهرمانی را نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت:  

کاش من هم روزی جایی لازم باشم.  

کاش من هم بتوانم کاری کنم، هرچند کوچک، اما واقعی.

 وقتی پرچم را بالا بردم، نه کسی را نجات دادم، نه اسمم در کتاب‌ها نوشته شد،  

اما چنان حس اقتدار به من دست داد، که آرزو کردم آن حس را بار دیگر تجربه کنم و خوشحال شدم که هر چند کوچک اما نقشی ایفا کردم. 

 

صدای پدرم، خواب را برید: رسیدیم.

چشم‌هایم را باز کردم. ماشین ایستاده بود.  

بیرون، آدم‌های زیادی بودند؛ آدم های مختلف؛ شبیه همان ساختمانِ خوابم و همان کشتیِ خوابم؛ کسی پیر بود، کسی جوان، کسی ساکت، کسی پر حرف ، اما همه یک‌جا جمع بودند. از ماشین پیاده شدم. مادرم چیزی را در دستم گذاشت. نگاه کردم؛ پرچم بود.

پارچه‌اش در باد تکان خورد. یک لحظه حس کردم این همان نخ است، همان تکه‌ی کوچک که دلش می‌خواست مفید باشد.

 

خواب هایی که دیدم را برای مادرم تعریف کردم

و به او گفتم: مامان… بعضی وقت‌ها آدم‌ها میان، تلاش می‌کنن، ولی شاید نتیجه همون‌قدر که دوست دارن عوض نشه. واقعا لازمه بیایم؟

مادرم نگاهش را از جمعیت گرفت و به من نگاه کرد.

گفت: بعضی چیزها فقط برای یک نفر نیست.  

مثل همون ساختمونی که تو خواب دیدی، مثل همون کشتی. وقتی اتفاقی می‌افته،  

وقتی آتیش بالا می‌ره یا آب میاد،  

دیگه نمی‌تونی بگی: این فقط مشکل اون‌هاست. سرنوشت، گاهی، همه‌مون رو با هم صدا می‌زنه.

 

کمی سکوت کرد، بعد ادامه داد:

ما نمی‌تونیم نتیجه‌ی همه‌چیز رو تضمین کنیم. ولی می‌تونیم تصمیم بگیریم از اون‌هایی نباشیم که فقط پشت پنجره می‌ایستن و نگاه می‌کنن.

به پرچم در دستم نگاه کردم.  

گفتم: یعنی شاید کاری که می‌کنیم کوچیک باشه، ولی باز هم مهمه؟

گفت: آره. هر آدمی که وقتی وقتشه حاضر باشه، یه‌جایی توی سرنوشت این کشور، یه رد می‌ زاره. شاید اسمش هیچ‌جا نوشته نشه، ولی اون رد، گم نمی‌شه.

باد شدت گرفت و پرچم بالا تر رفت.

به آدم‌ها نگاه کردم؛ آدم‌هایی با عقیده‌های متفاوت، با حرف‌های مختلف، با زندگی‌های جدا، اما در این لحظه، مثل نخ‌هایی بودند که کنار هم پارچه شدند، پارچه ای که در نهایت تبدیل به پرچمی شد که نماد اقتدار کشور است. نمی‌دانستم فردا چه می‌شود ولی می‌دانستم امشب، من فقط تماشاگر نیستم؛ من هم در صحنه‌ای بزرگ هستم که شاید تاریخ را رقم می زند، شاید هیچ‌وقت هیچ جا نوشته نشود، اما فراتر از خیال و تصورات است، صحنه ای واقعی است و من در آن حضور دارم.

آرام پرسیدم: مامان… بازم میایم اینجا؟

مادرم نفس عمیقی کشید و گفت:  

دیگه تصمیم گرفتیم هر شب بیایم اینجا،  

کل ساعت رو سرپا وایستیم و این پرچم رو بگیریم بالا.

پرچم را کمی محکم‌تر در دستم گرفتم.  

حس کردم نخِ کوچکی که آرزو داشت مفید باشد، حالا واقعاً بخشی از چیزی شده که سرنوشت خیلی‌ها را به هم وصل می‌کند.

آن لحظه، قهرمان بودن برایم این معنی را داد:  

حاضر بودن، در جایی که سرنوشتِ من  و ما دیگر از هم جدا نیست.

از آن شب به بعد تا به امروز هر شب به همراه خانواده ام در تجمعات شرکت کردیم.

نویسنده : دانش آموز فاطمه زهرا نَبهانی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار