بیکسی ممتد در آغوش خاک
کرج(پانا)- در قلب سومین شب سوگواری، جایی که هوا از سنگینی مهر و ماتم غلیظ شده و هر نفس، گویی با طعم خاک و عطش آمیخته است، زمان از حرکت باز میماند. اینجا، در میانه این هیاهوی عزاداری، تنها یک سکوت دردناک شنیده میشود؛ سکوت یک گل کوچک که میان تیغهای بیرحم تاریخ، بیکسی را به تماشا نشسته است.
همینطور که اینجا نشستهام و صدای لرزان نوحه، لایههای قلبم را میشکافد، احساس میکنم نفسی که میکشم، دیگر اکسیژن نیست؛ انگار دارم در میانه آن گرد و غبار کربلا، از بقایای یک خاطره سوخته، نفس میگیرم. سوم محرم است... اما برای من، این تنها یک شب در تقویم نیست؛ این یک «تیر سرد» است که در میانه قفسه سینهام جا خوش کرده و با هر ضربان قلب، ریشههایش را در تارک جانم میدواند.
این شب، شب اوست. شب آن خردسالی که تمام جانش در میان دیوارههای سوخته یک خیمه، فرو ریخت.
گاهی میخواهم از این بغض خفهکننده فرار کنم، میخواهم از این سنگینی بیتفاوت شب بگریزم؛ اما ناگهان یادم میآید که او هم کجا بود و کجا شد. رقیه... چطور ممکن است یک قلب کوچک، این همه «بیکسی ممتد» را تاب بیاورد؟ چطور میتوان در میانه این طوفان خون، به دنبال سایه پناهی گشت که تنها در آغوش خاک، یافت میشود.
نگاهم، بیهدف و سرگردان، میان چهرههای عزادار میچرخد، اما تمام تمرکز من، روی آن لحظه بیرحم قفل شده است. لحظهای که دنیای رقیه، نه با یک جنگ، که با یک «تنهایی» تکهتکه شد. او تنها نبود، او خود «دلتنگی» بود که در میانه میدان، به تبار اشک نشست. رقیه، تو آن شکستی نبودی که جهان را لرزاند، تو آن حقیقتی بودی که با کوچکترین نالهات، بزرگترین امپراتوریهای بیرحم را به لرزه انداختی.
هر بار که نامت را میخوانم، حس میکنم لبی خشکیده و دستی لرزان، در میان این جمعیت، با من همنوا شده است. انگار من هم آنجا هستم؛ میان آن عطش، میان آن سیاهی، در حالی که چشمانم به دنبال قامت بلند پدر میگردد و تنها با تماشای بیکسی یک کودک، جانم کنده میشود.
امشب، وقتی اشکهایم بر گونههایم مینشیند، دیگر فقط گریه نمیکنم؛ من دارم با تو، در میان آن بیکسی، از میان این جهان بیرحم، عبور میکنم. امشب، من هم در آغوش خاک، به دنبال تو میگردم.
ارسال دیدگاه