بدرقه خورشید؛ مردم کازرون با رهبر شهید تجدید پیمان کردند

کازرون (پانا) - آیین وداع با رهبر شهید در روستای بلیان کازرون، جلوه‌گاه شکوه غم و حماسه‌ای بود که در آن دانش‌آموزان و مردم، با قلبی سرشار از اندوه و امید، آخرین فصل زندگی مجاهدانه او را روایت کردند.

کد مطلب: ۱۷۱۷۶۱۵
لینک کوتاه کپی شد
بدرقه خورشید؛ مردم کازرون با رهبر شهید تجدید پیمان کردند

من امروز با دفترچه یادداشت و قلم به اینجا نیامده بودم؛ من با قلبم آمده بودم. امروز، قلم من زیر سنگینی این اندوه لرزید. من که همیشه عادت داشتم واقعیت‌ها را با دقت گزارش کنم، امروز می‌بینم که هیچ واژه‌ای برای توصیف این «شکوه غم» وجود ندارد. آسمان امروز رنگ دیگری دارد؛ رنگ خاکستری سوگواری، اما با رگه‌هایی از نور سرخ شهادت.

جمعیت، دریایی است از آدم‌هایی که نه فقط با اشک، بلکه با تمام وجودشان در حال روایت آخرین فصل زندگی او هستند. تابوت، تنها یک پیکر نیست؛ تابوت، سنگینی تمام آرزوهای یک ملت است که در میان جمعیت به حرکت در می‌آید. صدای تکبیرها، لرزه بر اندام حقیقت می‌اندازد. من از پشت لنز دوربین و از میان جمعیت می‌بینم که چطور هر بار حرکت تابوت، گویی قلب زمین را تکان می‌دهد. خبرنگار درون من می‌گوید این یک واقعه تاریخی است، اما روح من می‌گوید این یک ملاقات قدسی است. قلمم دیگر نمی‌تواند فقط بنویسد؛ قلمم باید گریه کند.

اما ناگهان در میانه‌ی این هیاهو، چیزی تغییر کرد. انگار پرده میان زمین و آسمان نازک‌تر از یک تار مو شد. در آن لحظه خلسه سوگواری، من دیگر تنها یک ناظر نبودم؛ من شاهد دیداری بودم که در هیچ خبرگزاری گزارش نمی‌شود. در آن فضای بی‌کران نور، چشم‌های من به جایی دیگر دوخته شد؛ به جایی که معطر از بوی بهشت بود. آنجا، در میانه‌ی آن نور، چهره‌هایی را دیدم که آشنا بودند؛ دانش‌آموزانی که جلیقه‌های مدرسه را با جلیقه‌های نبرد عوض کرده بودند؛ همان «دانش‌آموزان شهید میناب».

آن‌ها با لبخندهای پاک و چشم‌های پر از نور ایستاده بودند و وقتی سایه مبارک رهبر را دیدند، رو به آسمان صدا زدند: «ای رهبر ما! ای فرمانده دل‌ها! دیر نکردی؛ ما اینجا منتظر بودیم! ما دانش‌آموزانی هستیم که کتاب‌هایمان را با خون جگر نوشتیم و دفترچه‌هایمان را با وصیت‌های تو پر کردیم. می‌دانیم که راه تو سخت بود، اما می‌دانیم که تو هرگز تنها نبودی. بیا که ما اینجا، در میانه‌ی این آرامش ابدی، برایت قصه‌های پیروزی را تعریف می‌کنیم. بیا که میز کلاس‌های ما، حالا میز میهمانان عرش است. ما در میناب، با هر بار طلوع خورشید، یاد تو را به خاک سپردیم تا از آن شکوفه‌های مقاومت بگیریم. ای رهبر عزیز، ما هم‌رزم‌های کوچکت هستیم؛ بیا که جای خالی تو در میانه‌ی ما، جای خالی حقیقت است. ما منتظر نشستن تو هستیم تا دوباره از هم، درس عشق و ایستادگی بخوانیم.»

نویسنده : دانش‌آموز، نازنین‌زهرا حسینی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار