وقتی اشک، اراده میسازد
روایت وداع باشکوه در میان طوفان سوگ
تهران(پانا) - امروز، آسمان تهران رنگ دیگری دارد؛ گویی حتی ابرها نیز بر شانه این شهر سنگینی میکنند، اما نه از جنس یأس؛ که از جنس حزن باشکوه وداع. امروز، خیابانهای تهران دیگر معبر نیستند؛ . امروز، تمام ایران در چند کیلومتر خلاصه شده است؛ جایی که قلب تپنده ملت، در وداع با کسی میتپد که سالها، ایستادن را به این قامتها آموخت.
میگویند رهبر یک امت رفت، اما نگاه که میکنی، میبینی او نرفته است؛ او در تمام این چشمهایی که امروز، اشک را با صلابت پیوند زدهاند، تکثیر شده است. این جمعیت انبوه، این سیل خروشان مشکیپوش، نه برای بدرقه یک شخص ، که برای بیعت با یک راه آمدهاند. آمدهاند تا به تاریخ ثابت کنند که این مکتب، با رفتن مردانش فرو نمیریزد، بلکه ریشههایش در عمق جان نسلهای نو، محکمتر از همیشه گره میخورد.
به چهرهها که مینگری، اندوه هست، اما در پس هر چشم خیس، ارادهای فولادین موج میزند. اینجا، در میانه ی این تشییع تاریخی، آدم میفهمد که رهبری، پیوندی نیست که با کوچ جسم گسسته شود. او کوهی بود که به ما یاد داد زیر فشار سختترین تحریمها، دشوارترین تهدیدها و سنگینترین طوفانها، میتوان ایستاد و قامت خم نکرد. او معلم مقاومت بود و امروز، شاگردانش در مکتب خیابان، مشق وفاداری میکنند.
امروز، نه روز پایان، که روز تولد دوباره یک تصمیم است. این حضور، این تراکم باورنکردنی انسانهایی که از دور و نزدیک، با پای پیاده و دل شکسته آمدهاند، یک پیام جهانی دارد ؛ ایران، با خون دل فرزندانش آبیاری شده و با اراده آهنین مردمش، شکستناپذیر مانده است.
ما، فرزندان همین مکتب، امروز در سکوت این وداع، پیوند تازهای با آرمانهایمان بستیم. او رفت تا ما بمانیم و بسازیم؛ او رفت تا ما ثابت کنیم که پرچم این سرزمین، نه بر چوبدستی، که بر شانهی یک ملت ایستاده استوار است.
باشد که تاریخ در سطور آیندهاش بنویسد؛ آن روز، ایران در سوگ مقتدر خویش نشست، اما نه برای فروپاشی؛ که برای بلندتر برخاستن، و در میان آن همه اشک، عهدی بست که هیچ طوفانی را یارای شکستناش نیست.
ایران، امروز دوباره نامش را با صلابت بر پیشانی تاریخ حک کرد؛ نامی که بوی عهد میدهد، بوی استقامت، و بوی فردایی که در دستان ما، روشنتر از هر زمان دیگری در حال طلوع است.
ارسال دیدگاه