از گنبد طلایی قم تا خورشید جهانتاب خراسان
قم(پانا) - زندگی، با همه پیچیدگیهایش، هنوز هم گاهی میتواند به لطافت نسیمی باشد که میان صحنها از گنبد طلایی قم تا خورشید جهانتاب خراسان میوزد و دل آدمی را به جشن آرامش میبرد.
در نخستین ساعات روزی که به نام ولادت سراسر نور و بخشش امام مهربانیها، حضرت علی بن موسیالرضا (ع)، مزین شده بود، قدم در صحنهای آرام و شکوفهپوش حرم حضرت معصومه (س) گذاشتم؛ گویی هوا، پیش از من، این بشارت را شنیده و جامهای از لطافت بر تن کشیده بود. بهار، با تمام مهربانیاش، در هوای قم جاری بود؛ نسیمی آرام از میان گنبدها میگذشت و به پرچمهای حرم جان تازهای میبخشید؛ انگار که میخواست پیامآور میلاد خورشید خراسان باشد.
در آن هوای دلانگیز بهاری، حس عجیبی در دلم جوانه میزد؛ شبیه آرامش، شبیه لبخندی که از جایی دور در جان آدمی خانه میکند. گویی زمین و آسمان بر سر یک پیمان نانوشته توافق کرده بودند که این روز را به شکلی متفاوت روایت کنند؛ روزی که عطر مهربانی امام رضا (ع) در لحظهلحظهاش تنیده شده بود. مردم، با چهرههایی روشن و قدمهایی سبک، در رفتوآمد بودند؛ هر کس چیزی در دل داشت که میخواست با بانوی کرامت در میان بگذارد؛ اما همزمان، هوای مطبوع صبحگاه و نور نرم آفتاب چنان بود که انگار همه دعاها پیشاپیش مستجاب شدهاند.
هر قدمی که در میان صحنها برمیداشتم، مرا به جهانی نزدیکتر میکرد که پر از آرامش، امید و مهربانی بود. صدای گاهبهگاه گنجشکها از میان شاخههای درختان تازهسبز شده، با تلاوت ملایم قرآن که از گوشهای دور شنیده میشد، درهم میآمیخت و مجموعهای میساخت از همان موسیقی که فقط در صبحهای مقدس شنیده میشود؛ صبحهایی که انسان را به درون خویش دعوت میکنند و دل را سبک میسازند.
نگاهم که به گنبد طلایی افتاد، آفتاب تازهدم درخشش آن را چنان زیاد کرده بود که گویی نور میلاد امام رضا (ع) روی گنبد نشسته است. لحظهای مکث کردم؛ حس کردم تمام فاصلههایی که میان من و آرامش بود، ناگهان برداشته شد. اینجا، در جوار دختر موسی بن جعفر (س)، در روز تولد فرزند دیگر این خاندان آفتابی، آرامش معنای دیگری داشت؛ آرامشی از جنس مهر، از جنس حضور، از جنس احساس در آغوش بودن در پهنهای وسیع و آرام.
بهاری که در هوا موج میزد، تنها یک فصل نبود؛ دعوتی بود به تازه شدن، به بازگشت، به آغازهای روشن. هوای امروز، آنقدر لطیف و مهربان بود که نمیشد آن را صرفاً خوب نامید؛ حال و هوایش چیزی میان شوق و عشق، میان وجد و آرامش بود. انگار طبیعت نیز دلش خواسته بود سهم خود را در جشن میلاد امام رئوف ادا کند، و چه بهتر از اینکه هوایش را اینچنین پاک، سبک و امیدبخش کند.
ایستادم، دمی عمیق از هوای آمیخته به عطر بهار و معنویت استنشاق کردم، و ناگهان حس کردم که چقدر دلم روشنتر از همیشه است؛ روشن مثل همان صبحی که آفتاب تازهنفس بر گنبد میتابید. شاید این همان معجزه میلاد است؛ معجزهای که به آدمی یادآوری میکند که هنوز هم میتوان آرام بود، هنوز هم میتوان امیدوار بود، هنوز میتوان به مهربانی چنگ زد و از نو برخاست.
آن روز، در حرم بانوی کرامت، در سایه میلاد برادر مهربانش، هوای بهار تنها یک لمس فصلی نبود؛ پیامی بود آمیخته با نور: اینکه زندگی، با همه پیچیدگیهایش، هنوز هم گاهی میتواند به لطافت نسیمی باشد که میان صحنها میوزد و دل آدم را به جشن آرامش میبرد.
در صحن تو، بهار نفس تازه میکند
هر برگ سبز، نام تو را باز میکند
ای مهر خفته در دل آفاق قم، رضا
امروز آسمان دلم را ناز میکند
ارسال دیدگاه