دلنوشته:
قصه راه
ناحیه دو یزد (پانا) _ من از پشت شیشه ماشین، در حالی که در میان گرمای حضور خانوادهام بودم، حس میکردم بخشی از یک حرکتِ بزرگ و باشکوه هستم. وقتی کاروان حرکت کرد، وقتی باد از کنار شیشههای ماشین ما و آنها میگذشت و پرچمها را به اهتزاز در میآورد، حس میکردم همه ما در یک جریان واحد هستیم.
نوای نماهنگ از بلندگوها با صدای مابقی ماشین و موتورها و هیجانِ جمع، ترکیب شده بود. فضای داخل ماشین پر از شور و صحبتهای کوتاه بود، اما نگاه من از شیشه، به جایی دوخته شده بود که در تاریکی شب کمتر به چشم میآمد..
درست در کنار ما، یک پدربزرگ با آن لبخند های پرمعنا، روی موتورش نشسته بود. انگار سن و سال برای او فقط یک عدد بود؛ او با آن نگاهِ با اعتمادبهنفس، جوری فرمان را گرفته بود که گویی قرار است جهانی را فتح کند و نوه کوچکش که مثل یک قهرمان، با تمام وجود به پدربزرگ چسبیده بود. هیجانِ کودک در چهرهاش چنان بود که انگار تمام قدرت دنیا در همین لحظه و روی همین موتور خلاصه شده است.
من از پشت شیشه ماشین، در حالی که در میان گرمای حضور خانوادهام بودم، حس میکردم بخشی از یک حرکتِ بزرگ و باشکوه هستم. وقتی کاروان حرکت کرد، وقتی باد از کنار شیشههای ماشین ما و آنها میگذشت و پرچمها را به اهتزاز در میآورد، حس میکردم همه ما در یک جریان واحد هستیم؛ یک جریان از عشق، اقتدار و همدلی.
برایم خیلی جالب بود و حسی را به من میداد که با هیچ کتابی نمیشود خواند؛ حسِ پیوند. اینکه چطور یک نسلِ قدیمی و پر از تجربه، با هیجانِ بیحد و مرزِ نسل جدیدیها، دست در دست هم راه میافتند تا در دل شب، قصهای تازه بسازند.
در آن لحظه، در میان نورهای گذرا و پرچمهایی که در باد حرکت میکردند، فقط یک فکر در سرم بود:
«چقدر خوشبختم که عضوی کوچک از این ملتِ سربلند هستم؛ و لحظههایِ مقاومتِ پر از زندگی را با هم میگذرانیم.»
ارسال دیدگاه