ایران؛ زادگاهِ مردانی که از دلِ تاریخ برخاستهاند
ناحیه دو یزد(پانا) _ ایران، فریادِ جاودانِ انسانِ آزاده است. سرزمینِ من! روحِ تو هزاران بار شکست و باز برخاست، همچون ققنوسی که میسوزد و دوباره از خاکستر خود زاده میشود.
ایران...
زادگاهِ مردانی که از دلِ تاریخ برخاستهاند تا به جهان بیاموزند معنای ایستادگی چیست. خاکش بوی خونِ دلیران میدهد و کوههایش هنوز پژواکِ فریادِ آرش را در دل دارند.
در این خاک، هر قطرهی خون درختی شد و هر زخم، پنجرهای به فردا گشود.
از نگینِ خلیج فارس تا موجهای آبی خزر، هر وجبش داستانی است از ایستادگی، زیبایی و ایمان. در قلب البرز، صدای رستم طنین میافکند، و بر شانههای زاگرس، بغضِ تاریخ آرام گرفته است.
ایران، یعنی زادگاهِ امید، همان جایی که مردمانِ آریاییِ شریفش حتی در تندترین طوفانها، چراغِ عشق و همدلی را خاموش نکردند.
ای ایران من! تو سرزمینی از تبارِ منش و شعر و فرزانگی هستی و درونت خونِ آزادگی جاریست.
در تو، ریشهی محبت آنچنان ژرف است که هیچ زمستانی تاب خشکاندنش را ندارد.
نامت که بر زبان میآید، غرور در رگها میدود و دل، بیاختیار به سوی آینده قد میکشد.
ایران افسانهای است که هر موجِ دریا و هر دانهٔ ریگِ کویر، بیتِ تازهای از آن میسراید. در دلش، رودی جریان دارد از غیرتِ هزاران نسلِ عاشق؛ رودی که اگر روزی تمامِ جهان خشک شود، هنوز از آن شرارهی زندگی میجوشد.
ایران، فریادِ جاودانِ انسانِ آزاده است.
سرزمینِ من! روحِ تو هزاران بار شکست و باز برخاست، همچون ققنوسی که میسوزد و دوباره از خاکستر خود زاده میشود.
و ما، فرزندانِ این خاکِ مقدس، سوگند خوردهایم که شعلهی تو را تا ابد روشن نگه داریم؛ چه در نبرد، چه در قلم.
ایرانم! تو نه فقط یک نامی بر نقشه،
بلکه سرودهای هستی که جهان به احترامش سر فرود میآورد،
و هر ایرانی، با لبخندی از جنسِ افتخار، زمزمهاش میکند:
«من از تبارِ ایرانم.»
ارسال دیدگاه