روایتی از ژرفای جان یک دانشآموز خبرنگار در شب وداع با سردار دلها؛
قسمت اول روایت «قرارِ ناتمام با مرد میدان»
نظرکهریزی (پانا) - در شبی سرد و پراضطراب، درست در آستانه پروازی که به آسمان ختم میشد، من شاهد آخرین نگاهها، آخرین دعاها و آخرین قدمهای مردی بودم که نامش لرزه بر اندام دشمن میانداخت. این روایت، روایت عهدی است که هنوز شکسته نشده است.
شاید در گوشهای دورافتاده از این سرزمین زندگی میکنم؛ جایی که محرومیت، سایهاش را بر دیوار خانهها افکنده است، اما قلمم روشنتر از فانوس شبهای تار، از طلوع فردای وطنم خبر میدهد.
امید در رگهایم جاری است و آرمانهایم با آرمان شهیدان این خاک پیوندی ناگسستنی دارد.
من با تمام وجود به عهدی که با شهدا بستهام وفادارم؛ عهدی که نه زمان آن را میشکند و نه سختیها از ارزشش میکاهند. تا جان در بدن دارم، صدای خاموششدگان راه حق را فریاد خواهم زد.
تو رفتی و من هنوز با آمدنت عهد بستهام…
مهتاب هنوز از بلندای آسمان غروب نکرده بود. ساعت حوالی ۲۰:۳۰ شب بود. تهران، با تمام عظمتش، در تاریکی فرو رفته بود. ابرهای آسمان، رنگها و پرتوهای عجیبی ساخته بودند و گاهوبیگاه پرندهها در آسمان پرواز میکردند؛ اما پروازشان عادی نبود، گویی بیقرار و نگران بودن.
هوای تهران سرد و سوزان بود؛ سرمایی که تا اعماق وجودم نفوذ میکرد. دلشورهای عجیب داشتم و نمیدانستم ریشهاش کجا است. آن شب، مهمترین شب طول عمرم بود؛ قرار بود با مردی بزرگ دیدار کنم.
مردی که در بیستمین روز از اسفندماه سال ۱۳۳۵، در روستای سر به فلک کشیدهی «قناتملک» از توابع استان کرمان به دنیا آمده بود. سرمای آن دیار، نوزادی را پرورش داده بود که سالها بعد، نامش لرزه بر جان دشمن میانداخت.
او قاسم سلیمانی بود؛ قاسمی که از همان کودکی متفاوت بود و در زمرهی یاران خدا و امام حسین(ع) قرار داشت.
نوزادی که روزی در روستایی دورافتاده متولد شد، روزی دیگر به درجهی سرلشکری رسید و سرانجام در دمدمهای طلوعی دیگر، به شهادت رسید.
آن لحظه، تمام رشادتها، شجاعتها و بزرگمردیهای سردار را در ذهنم مرور میکردم که ناگهان او را روبهرویم دیدم. مردی که حقیقتاً نظیر نداشت. قامتش چنان استوار و محکم بود که با دیدنش فهمیدم «مرد واقعی میدان جنگ» یعنی چه.
سریع از جایم برخاستم. سردار با من و همهی حاضران، گرم و صمیمی احوالپرسی کرد. چفیهای را که دور گردنش بود بوسید و گفت:
«بسمالله… یا علی… راه میافتیم…»
سوار ماشین شدیم. در تمام مسیر تا فرودگاه، چشمانم فقط او را دنبال میکرد. نگاه سردار به شیشهی ماشین برایم عجیب بود؛ همهچیز را عمیق میدید. گمان میکنم میدانست این آخرین بار است.
چشمانش برق میزد، اما گاهی در فکر فرو میرفت. از وضعیت منطقه میگفت، از وطنمان ایران و از آرزوی همیشگیاش؛ شهادت.
صلابتی عجیب داشت. آنقدر قوی که دلم میخواست زمان همانجا بایستد تا بیشتر از آن لحظه فیض ببرم.
اما ماشین جلوی درِ ورودی فرودگاه ایستاد و آن لحظهی ناب به پایان رسید. پیاده شدیم و به سمت درب فرودگاه حرکت کردیم. سردار ناگهان ایستاد، نگاهی به پشت سر انداخت و زیر لب زمزمه کرد:
«خدایا، عاقبت وطنم و رهبرم را ختم به خیر فرما… جوانانمان را به راه راست هدایت کن…»
وارد فرودگاه شدیم، از گیتها گذشتیم و سوار هواپیمایی شدیم که عازم عراق بود؛ هواپیمایی که در میان ابرها محو شد.
سردار کیف دستی کوچکش را کنارش گذاشته بود. حالا که میاندیشم، میبینم تمام شادیهای ملت و رهبرمان در همان ساک کوچک جمع شده بود.
این پرواز برای من عجیب بود. دلم آشوب داشت. آرزو میکردم پرواز لغو شود و بازگردیم. هر لحظه منتظر اتفاقی غیرمنتظره بودم. بیقرار بودم، اما وقتی به چشمان سردار نگاه میکردم، آرامشی عجیب در تمام وجودم میدوید.
صلابتش ذوالفقاری بود. انگشتر عقیقش را نگاه میکرد، ذکری میخواند و آن را میبوسید. کنجکاوی امانم نداد. پرسیدم:
«حاجی، چرا مدام انگشترتان را میبوسید؟»
لبخند آرامی زد و گفت: «این هدیهی حضرت آقا است و هر بار که نگاهم به آن میافتد، برای سلامتی رهبرمان دعا میکنم.»
بیاغراق، زیباترین انگشتری بود که در عمرم دیده بودم. زیبایی دستان حاجی، دستانی که پناه بیپناهان بود، شکوه خاصی به آن عقیق سرخ میبخشید.
دستان پرمهر سردار، برای من یادآور دستان پینهبستهی پدرم بود؛ و با هر نگاه، احساس میکردم کنار پدرم نشستهام.
ارسال دیدگاه