یک مشاور حقوقی و روانشناس فرهنگی در گفتوگو با پانا تاکید کرد
آموزش و حمایت اجتماعی؛ کلید پایان چرخه کار کودک
تهران (پانا) - مشاور حقوقی و روانشناس فرهنگی، در تحلیلی تلفیقی از منظر جامعهشناسی و روانشناسی، پدیده کار کودک را صرفاً اشتغال زودهنگام کودکان نمیداند، بلکه آن را تراژدیای چندلایه میخواند.
سجاد صفری، در گفتوگو با پانا در پاسخ به پرسشهایی درباره ابعاد مختلف کار کودک اظهار کرد: «کودک کار صرفاً یک کودک شاغل نیست، بلکه مفهومی چندلایه و پیچیده است که به همآمیزی فقر ساختاری، نابرابری اجتماعی و معضلات روانی جمعی اشاره دارد. کودک کار در واقع یک تراژدی اجتماعی روانشناختی است؛ وضعیتی که در آن، ساختار جامعه برای بقای امروز خود، آینده کودکان را بهعنوان هزینهای در زمان حال مصرف میکند.»
وی در تبیین دقیق این مفهوم، چهار محور اصلی را مطرح کرد و گفت: «محور نخست، جنبه ساختاری این پدیده است. از این منظر، کودک کار تجسم عینی بازتولید فقر و نابرابری اجتماعی است. این پدیده محصول مستقیم نظام اقتصادی است که خانوادهها را تحت فشار قرار میدهد. این وضعیت تنها ناشی از کمبود درآمد نیست، بلکه نتیجه غیاب سرمایه اجتماعی و فرهنگی در لایههای فرودست جامعه و بیعدالتی در توزیع قدرت و ثروت است.»
این مشاور حقوقی و روانشناس فرهنگی بیان کرد: «کار کودک، گذار اجباری و نابهنگام از جهان کودکی به جهان بزرگسالی است؛ جهانی که بهجای بازی، آموزش و امنیت، مملو از مسئولیت اقتصادی و مخاطرات فیزیکی است. کودک کار از نهادهای اصلی جامعهپذیرکننده، یعنی خانواده حمایتگر و مدرسه، جدا میشود و وارد میدان اجتماعی خطرناکی میشود که در آن، قدرت فیزیکی و اقتصادی بزرگسالان جای قانون، آموزش و حمایت را میگیرد. در چنین فضایی، آسیبپذیری کودک نهادینه میشود.»
صفری در ادامه گفت: «از منظر روانشناسی رشد، کار کودک در چنین بستری یک ترومای مزمن رشدی است. فشار بیوقفه برای بقای جسمی، موجب آتروفی روانی میشود و فرایندهای عالی شناختی، از جمله حل مسئله انتزاعی، خلاقیت و ظرفیت تنظیم هیجانی، قربانی نیازهای فوری میشوند. در این وضعیت، کودک در حالت دائمی جنگ یا گریز منجمد میشود و بهتدریج احساس قربانی بودن و ابزار بودن را درونی میکند.»
وی چهارمین محور را برچسبزنی اجتماعی دانست و افزود: «جامعه برای کاهش ناهماهنگی شناختی خود، بهجای آنکه کودک را استثمارشده ببیند، به او برچسبهایی چون نانآور کوچک و بیسرپرست میزند. این برچسبها نهتنها رنج حال او را پنهان میکنند، بلکه آینده او را نیز مسدود میسازند و به هویتی تحمیلی تبدیل میشوند. چنین فرایندی، خروج کودک از چرخه فقر و حاشیهنشینی را در ذهن او ناممکن میکند و او را در معرض معضلات و فسادهای اجتماعی قرار میدهد.»
صفری با اشاره به ریشههای کار کودک، عنوان کرد: «این پدیده را نمیتوان به یک عامل تقلیل داد. کار کودک حاصل همافزایی ویرانگر میان فشارهای اقتصادی، ساختارهای کلان، فروپاشی نهادی و آسیبهای روانی در سطح خرد است.»
اولین ریشه در کار کودک، فقر ساختاری و نابرابری است
وی گفت: «منظور از فقر صرفاً فقر درآمدی نیست، بلکه فقر قابلیتی است؛ یعنی محرومیت سیستماتیک از آموزش، بهداشت و آینده. در چنین نظامی، کار کودک به استراتژی بقای خانوادههای فرودست تبدیل میشود؛ خانوادههایی که سرمایه فرهنگی و اجتماعی لازم را برای ورود به بازار کار رسمی ندارند. این پدیده در عین حال، برای نظامهای سودمحور نیز کارکرد پنهان دارد؛ یعنی تأمین نیروی کار ارزان، منعطف و بیپناهی که قدرت چانهزنی ندارد.»
فروپاشی نهادهای محافظ
صفری خانواده و مدرسه را دو نهاد اصلی محافظ کودک دانست و گفت: «خانواده ممکن است بهدلیل فوت، مهاجرت، اعتیاد، طلاق یا خشونت خانگی، از کانون امنیت به ساختاری برای تخصیص وظایف بقا تبدیل شود و کودک به منبع درآمد بدل شود. در سوی دیگر، مدرسه نیز فرصتی برای حمایت از خانواده است و میتواند نقش مهمی در زندگی کودکان داشته باشد.»
عادیسازی فرهنگی
صفری گفت: «در بسیاری از بسترها، کار کودک با برچسبهای مثبتنمایانهای مانند مسئولیتپذیری یا نانآور کوچک عادیسازی میشود. این، نوعی خشونت نمادین است که استثمار را تطهیر میکند و به کودک میگوید جایگاه تو همین است. کار کودک فقط یک عرضه سرگردان نیست؛ بلکه پاسخ به یک تقاضای سازمانیافته در اقتصاد غیررسمی و حتی زنجیرههای تأمین است.»
صفری توضیح داد: «فقر ساختاری زمین حاصلخیزی است که بدون آن بذر کار کودک جوانه نمیزند، اما این تمام ماجرا نیست. مکانیسم اثر فقر فقط نداشتن پول نیست، بلکه فقر قدرت تصمیمگیری عقلانی را هم مختل میکند. فقر مزمن با تسخیر پهنای باند شناختی والدین، آنها را چنان درگیر بقای امروز میکند که دیگر توان محاسبه سود بلندمدت آموزش فرزند را از دست میدهند. افزون بر آن، فقر بیننسلی سرمایه فرهنگی و اجتماعی خانواده را تخریب میکند و احتمال خروج کودک از این چرخه را کاهش میدهد.»
وی در عین حال از عواملی چون شکست نظام آموزشی، تقاضای بازار غیررسمی، هنجارهای فرهنگی و شوکهای اقتصادی ناگهانی بهعنوان عوامل همافزا نام برد و گفت: «گاهی حتی آسیبپذیری اقتصادی از خود فقر مزمن تعیینکنندهتر است؛ یعنی خانوادهای که روی لبه خط فقر زندگی میکند، با یک شوک کوچک بهسرعت کودک را به بازار کار میفرستد.»

این روانشناس فرهنگی با اشاره به آثار عمیق کار کودک بر روان، گفت: «کودکی که کار میکند، در واقع از جهان رشد اخراج و به جهان بقا تبعید میشود. روان او در این انتقال اجباری نه بهصورت طبیعی، بلکه بر بستر تروما، سازگاری اجباری و بلوغ کاذب شکل میگیرد. و این اتفاق چهار پیامد به همراه دارد.»
بلوغ کاذب و توقف رشد عاطفی
صفری گفت: «کودک به اجبار در نقش بزرگسالی فرو میرود و مسئولیتهایی را بر دوش میگیرد که متناسب با سن او نیست. در نتیجه، لایه بیرونی شخصیتش زمخت و بهظاهر پخته میشود، اما لایه درونیاش هرگز مسیر دلبستگی ایمن و بازیهای رشدی را طی نمیکند.»
خودپنداری ابزاری
وی افزود: «دومین پیامد خودپنداری ابزاری است یعنی کودک در آینه نگاه جامعه و کارفرما، خود را نه انسان، بلکه ابزار تولید میبیند. در نتیجه، عزت نفس او به مفید بودن و بازدهی گره میخورد، نه به انسان بودن.»
تخریب کارکردهای اجرایی مغز
صفری با اشاره به فعالشدن مداوم محور استرس در بدن این کودکان توضیح داد: «فشار مزمن و ترومای مداوم، مغز را در حالت آمادهباش نگه میدارد. نتیجه آن، آسیب به حافظه، یادگیری، آیندهنگری، تنظیم هیجان و توان تأمل است.»
درماندگی آموختهشده یا پرخاشگری ضد اجتماعی
وی ادامه داد: «کودک یا به این نتیجه میرسد که هر تلاشی بیفایده است و به افسردگی، انفعال و خاموشی فرو میرود، یا برای بقا ارزشهایی مانند زور، خشونت و بیرحمی را درونی میسازد. در این مسیر، قربانی ممکن است در آینده به عامل خشونت تبدیل شود.»
صفری تأکید کرد: «اثر کار کودک بر تحصیل را نباید صرفاً ترک تحصیل دانست؛ این یک فرایند سیستماتیک تخریب ظرفیتهای آینده استکه شامل تله معیشت و فرسودگی شناختی کودک کار همزمان با کمبود زمان، خستگی مزمن و افت عملکرد تحصیلی روبهرو است. ساعات کار مستقیماً زمان حضور در مدرسه و مطالعه را میبلعد و خستگی جسمی و ذهنی، توان یادگیری را نابود میکند.»
وی گفت: «جامعه به کودک ترکتحصیلکرده برچسب بیسواد یا کممهارت میزند. این برچسب به پیشگویی خودمحققکننده تبدیل میشود و درهای بازار کار رسمی، منزلت اجتماعی و تحرک طبقاتی را به روی او میبندد.»
این مشاور حقوقی و روانشناس فرهنگی درباره نقش خانواده گفت: «خانواده در پدیده کار کودک یک پارادوکس تراژیک است؛ هم قربانی اصلی ساختار است و هم در مواردی به عامل بازتولید آن تبدیل میشود. تحت فشار فقر، خانواده از پایگاه امن رشد کودک به کانون ترومای ثانویه تبدیل میشود. والدین لزوماً از سر بیمسئولیتی، بلکه بهدلیل فرسودگی روانی، ناامیدی و فروپاشی ظرفیت مراقبتگری، کودک را به بازار کار میفرستند.»
صفری تأکید کرد: «در غیاب رفاه مؤثر، خانواده به یک واحد اقتصادی بقا تقلیل پیدا میکند و کودک به سرمایه انسانی خانواده تبدیل میشود؛ یعنی نیرویی که باید در بحران برای بقا به کار گرفته شود. این چرخه، با روایتهایی مانند ما هم از بچگی کار کردیم از اجبار به سنت تبدیل میشود و در نسلهای بعدی نیز بازتولید میگردد.»
صفری رفتار جامعه با کودک کار را «آینه هویتی» او توصیف کرد و گفت: «این رفتار میتواند باقیمانده انسانیت کودک را نجات دهد یا ضربه نهایی را به روان او وارد کند. در این شرایط ما با سه نوع مواجهه در این زمینه سر و کار داریم. نگاه ترحمآمیز، کودک را در هویت قربانی منجمد میکند و نگاه تحقیرآمیز و انگزن، او را از دایره انسانیت بیرون میبرد. در هر دو حالت، عزت نفس و عاملیت کودک آسیب میبیند.»
وی تأکید کرد: «تنها رفتار نجاتبخش، رفتار حمایتگرانه و محترمانه است؛ یعنی دیدن کودک بهعنوان انسانی دارای توانمندی و اراده، نه صرفاً قربانی. کمک باید به شکل ایجاد فرصت، آموزش، حمایت هدفمند و فضای امن باشد، نه صرفاً پولپاشی در خیابان. کمک مستقیم مردمی در بسیاری موارد نهتنها مفید نیست، بلکه به تثبیت و بازتولید چرخه کار کودک کمک میکند.»
این مشاور حقوقی توضیح داد: «وقتی کودک در خیابان پول نقد دریافت میکند، ارزش اقتصادی او در محاسبه خانواده یا شبکه استثمارگر افزایش مییابد. این کمک، سیگنال غلطی میفرستد: خیابان سودآورتر از مدرسه است همچنین کمکهای پراکنده فردی، وجدان جمعی را تسکین میدهد و مطالبهگری اجتماعی از دولت را کاهش میدهد.»
صفری میان کمک نقدی در خیابان و حمایت برای خروج از چرخه کار تفاوت قائل شد و افزود: «تأمین هزینه مدرسه، درمان، توانمندسازی خانواده و حمایت از نهادهای معتبر بازتوانی، کمک مؤثر است؛ اما پول دادن مستقیم در خیابان اغلب به ادامه همین چرخه معیوب منجر میشود.»
وی فوریترین مداخله را تضمین کف حمایت اجتماعی برای خانوادههای در معرض خطر دانست و گفت: «بیشترین موارد ورود کودک به بازار کار، نه فقط بهدلیل فقر مزمن، بلکه در پی شوکهای ناگهانی مانند بیماری نانآور، ازکارافتادگی یا تورم شدید رخ میدهد.»
صفری تاکید کرد: «در چنین لحظهای، خانواده با یک انتخاب تلخ روبهرو میشود یا کودک کار کند، یا خانواده سقوط کند. کمک نقدی فوری و مشروط، در این نقطه، نقش سپر محافظ را بازی میکند و تا زمانی که هزینه فرصت تحصیل برای خانواده فقیر بالا باشد، نشت کودک به بازار کار ادامه خواهد داشت.»
ارسال دیدگاه