دلم در قم جا ماند؛ روایت وداع آخر
مرکزی (پانا)- خبرنگاران پانا استان مرکزی، پس از حضور در مراسم وداع با رهبر شهید ایران در شهر مقدس قم با دستهایی لرزان قلم به دست گرفتند تا از آخرین وداع با قائد و مقتدای شهید بنویسند.
با قلبهایی پرتپش و روحی سراسر اضطراب راهی دیار کریمه اهلبیت علیهمالسلام شدیم.
به یکدیگر نگاه میکردیم اما هیچ یک سخنی نمیگفتیم؛ شاید واهمه داشتیم از لب باز کردن و سخن گفتن؛ شاید اطمینان داشتیم که اگر لب بگشاییم، بیشک راه اشک از چشمهایمان جاری میشود و قطرات اشک بیاختیار بر چهرهمان روان خواهد شد.
مسیر را با قلبهایی دلتنگ و چشمهایی مشتاق سپری کردیم. به تابلوی ورودی قم که رسیدیم، ناخودآگاه سوالی ذهنم را به خود مشغول کرد.
این پارادوکس احساسات که درونم میجوشد از چیست؟ چرا غمگینم، اما اشتیاق دارم؟ قلبم بیملاحظه پاسخ داد، دیدار یار محبوب دانی چه ذوقی دارد، ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد.
تو مشتاقی چون به دیدن آقای شهیدت میروی، اما غمت از این است که آقایت دیگر دستش را به سوی جمعیت بلند نمیکند و بیصدا درمیان جمعیت است، آقای شهیدت به آسمانها پرکشیده و به یاران شهیدش پیوسته است.
با همین افکار پریشان به سیل جمعیت پیوستم. بهراستی که شمار جمعیت همچون ریگهای بیابان، بیپایان بود. چشم میچرخاندم تا قافله عشق را ببینیم. با خود گفتم از اشتیاق کیست که چشمت کشیده راه!
نگاهم به مردمی افتاد که هرکدام با شور فراوان تلاش میکردند خودشان را به قافله عشق برسانند. مردمی که از هر سن و سالی، از هر قشری و حتی با هر ملیتی به سیل عزاداران پیوسته بودند.
خود را به دسته عزاداران و هواداران قائد شهید امت رساندم و با آنان همراه شدم. نوای الله اکبر نشان میداد به مقصد رسیدیم. پیکرها از دور دیده میشد. آنان را به سمت حرم حضرت معصومه سلام الله علیها میبردند. زمزمه کردم ای ساربان آهسته ران، آرام جانم میرود.
ثانیهها با هم مسابقه گذاشته بودند و زمان بهسرعت سپری شد. زمان وداع به پایان رسید و موقع برگشت بود. پاهایم مرا همراهی نمیکرد، اما چارهای جز ترک آنجا نداشتم.
جسمم به محلات بازگشت، اما روحم جایی در میان آن هیاهوی جمعیت و اشک و بغض باقی ماند.
ما از سفر برگشتیم، اما از عهد و پیمان خود، از اعتقادات خود هرگز برنخواهیم گشت.
ارسال دیدگاه