لیلا اسبقی*
سفره دونفره
شب بود ، بابا با نانی که در دست داشت، وارد خانه شد . مامان سفره شام را پهن کرد و حال من مثل همیشه نبود! بابا تا وارد شد پریدم بغلش و او را محکم در آغوش فشردم .بابا گفت : عزیزم مگه من میخوام برم سفر که انقدر محکم بغلم می کنی و ولم نمیکنی؟ گفتم: دیشب خواب دیدم که برای اولین بار باهم دوتایی سفر می رویم .انقدر خوب بود که نگو .....
بابا خندید و گفت: باشه عزیزم یبار دوتایی باهم میریم. شام رو خوردیم و وقتی رفتم به تختم که بخوابم چشمانم را زود بستم تا دوباره آن خواب را ببینم. نفهمیدم کی خوابم برد و صبح شد.از خواب بیدار شدم آماده بشم برم مدرسه .مامان گفت: بیا صبحانه اتو بخور تا بریم مدرسه. صبحانه تمام شد و مامان دو تا لقمه برام گرفت که با خودم ببرم .گفتم :چرا دوتا؟ همیشه یکی میدادی و یک خوراکی از بوفه میخریدم .مامان گفت: حالا ببرشاید هم سُفره پیدا کردی عزیزم. منم گفتم : پس از بوفه هم یه خوراکی میخرم .مامان گفت: باشه دخترکم و مرا به مدرسه رساند. سر کلاس بودیم و خانم معلم مثل همیشه بهمون درس میداد. زنگ انشا بود موضوع انشا این بود: (نامه ای به پدر مهربانم) .
داشتم به این فکر میکردم که بابا مثل هر روز که مدرسه میرم ، ظهر میاد دنبالم و یاد خواب دوشب پیش، فکرمو رها نمیکرد.قرار بود با پدرم دوتایی بریم سفر، یهو صدای زنگ کلاس آخر ، زودتر از همیشه زده شد. صدای خیلی بلندی داشت. اونقدر که وحشت زده شدیم . یهو دیدم فقط جیغ و داد و خاک و صداهای پشت سر هم انفجارمیون اون همه خاک و آتش، بابامو دیدم که اومد جلو دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت: دخترعزیزم اومدم بریم همون سفر دونفره .......
تقدیم به گلهای پژمرده
بچههای مظلوم میناب
فرشتگان زمینی که به خانهی اصلیشان
بهشت برگشتن
اردیبهشت/۱۴۰۵
ارسال دیدگاه