سه سال همراهی با خبرگزاری پانا
بهارستاندو(پانا)-خبرنگار شدن برای من فقط یک عنوان نبود… مسیری بود که در آن یاد گرفتم ببینم، بشنوم و از دل لحظهها، حقیقت را بیرون بکشم؛ مسیری که حالا سه سال از آن گذشته و هنوز ادامه دارد.
من یک دانشآموز خبرنگارم…
کسی که شاید در نگاه اول، فقط یک دفترچه و یک قلم در دست دارد، اما در واقع، مسئول ثبت لحظههایی است که ممکن است خیلی زود فراموش شوند.
سه سال از روزی که وارد این مسیر شدم میگذرد…
سه سالی که برای من فقط زمان نبود، تجربه بود…
تجربهای از رشد، از یاد گرفتن، از زمین خوردن و دوباره ایستادن…
اوایل راه، همه چیز برایم جدید بود…
از گرفتن اولین مصاحبه گرفته تا نوشتن اولین خبر…
حتی سادهترین سوالها هم برایم سخت بود…
چطور شروع کنم؟
چه بپرسم؟
چطور بنویسم که واقعی باشد؟
دستم میلرزید…
نه از ترس آدمها…
از ترس اینکه نتوانم درست روایت کنم…
اما کمکم فهمیدم خبرنگاری فقط نوشتن نیست…
یک «نگاه» است…
نگاهی که باید دقیق باشد، صادق باشد و مهمتر از همه، عمیق باشد…
یاد گرفتم که هر اتفاق سادهای میتواند یک روایت بزرگ داشته باشد…
اگر بلد باشی آن را ببینی…
در این سالها، در برنامهها و مراسمهای زیادی حضور داشتم…
بین جمعیتهایی که هرکدام داستانی برای گفتن داشتند…
آدمهایی را دیدم که شاید اسمشان جایی نوشته نشود، اما حرفهایشان ارزش شنیده شدن داشت…
و من، تلاش کردم صدای آنها باشم…
گاهی یک مصاحبه، فقط چند دقیقه طول میکشید…
اما تأثیرش تا مدتها در ذهنم میماند…
چون پشت هر جمله، یک زندگی بود…
من یاد گرفتم که خبرنگار بودن یعنی عجله نکردن برای قضاوت…
یعنی شنیدن، قبل از نوشتن…
یعنی درک کردن، قبل از انتشار دادن…
در این مسیر، فقط مهارت یاد نگرفتم…
من تغییر کردم…
اعتماد به نفسم بیشتر شد…
یاد گرفتم جلوی دوربین بایستم…
یاد گرفتم از سوال پرسیدن نترسم…
و مهمتر از همه، یاد گرفتم که صدای خودم را پیدا کنم…
شاید خیلیها فکر کنند خبرنگاری یعنی دیده شدن…
اما من فهمیدم خبرنگاری یعنی «دیدن»…
دیدن چیزهایی که شاید دیگران به سادگی از کنارشان عبور میکنند…
یعنی ثبت لحظههایی که تکرار نمیشوند…
در این سه سال، بارها پیش آمد که خسته شدم…
بارها پیش آمد که فکر کردم شاید نتوانم ادامه بدهم…
اما هر بار، یک چیز مرا نگه داشت…
حسی که داشتم وقتی یک خبر را کامل میکردم…
وقتی میدانستم توانستم یک لحظه را ثبت کنم…
آن حس، برایم کافی بود…
امروز، وقتی به گذشته نگاه میکنم، خودم را متفاوتتر میبینم…
نه فقط به عنوان یک خبرنگار، بلکه به عنوان کسی که یاد گرفته مسئولیت کلمهها را بپذیرد…
من هنوز در ابتدای مسیرم…
اما همین مسیر، برایم ارزشمند است…
چون در آن، یاد گرفتم که هر صدا مهم است…
هر داستان ارزش شنیدن دارد…
و هر لحظه، میتواند آغاز یک روایت باشد…
من خبرنگارم...
با تمام چالشها، با تمام سختیها…
اما با عشقی که هر روز بیشتر میشود…
و این فقط یک شروع است...
ارسال دیدگاه