از شیرینی دیدار تا استواری در وداع

شهریار(پانا)- سال گذشته، روز دانش‌آموز، دیداری کوتاه با رهبر انقلاب عهدی را در قلبم رقم زد که هرگز فراموشش نمی‌کنم. حالا در این دل‌نوشته، از خاطره‌ آن دیدار شیرین و لحظات سخت وداع می‌گویم؛ روایتی از یک عهد دوباره برای ایستادن و ادامه دادن.

کد مطلب: ۱۷۱۹۷۰۸
لینک کوتاه کپی شد
 از شیرینی دیدار تا استواری در وداع

سال گذشته، ۱۲ آبان‌ماه؛ درست یک روز قبل از روز دانش‌آموز، در میان دریایی از جمعیت منتظر، چشم‌انتظار ورود آقا بودم. یادم هست که چقدر هیجان داشتم. وقتی ایشان وارد سالن شدند، گویی تمام دنیا برای لحظاتی ساکت شد. فقط یک نگاه ساده بود، اما آن‌قدر گرم و نافذ که حس کردم در میان آن‌همه جمعیت، نگاهشان به من هم گره خورد.

آن روز وقتی از سالن خارج شدم، حس می‌کردم چیزی را جا گذاشته‌ام؛ انگار تکه‌ای از قلبم همان‌جا ماند. با خودم عهد بستم که تمام تلاشم را برای دیدار بعدی انجام دهم؛ به خودم گفتم باید دوباره آن نگاه مهربان را ببینم.

اما امسال، روزگار چهره‌ی دیگری از خود نشان داد. وقتی آن تابوت پرچم‌پیچ را دیدم، زمان برایم ایستاد. تمام آن انتظارِ شیرینِ دیدار، در یک لحظه فرو ریخت؛ پاهایم لرزید، زانو زدم و اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد.

زیر لب زمزمه کردم: «آقا جان! تو پارسال هوای من را داشتی و من را تنها نگذاشتی. حالا که نیستی، من که رسم وداع را بلد نیستم… باز هم دستم را بگیر.»

نگاهم به جمعیت افتاد؛ همه داغدار بودند، اما هیچ‌کس تسلیم نشده بود. آنجا بود که فهمیدم ایشان رفته‌اند، اما راهشان مانده است. آن‌وقت بود که فهمیدم باید برخیزیم؛ باید بایستم.

اشک‌هایم را پاک کردم، بلند شدم و دیگر نه با گریه، بلکه با فریاد، حماسه‌ای تازه ساختم. با مشت‌های گره‌کرده در آن هیاهو فریاد زدم: «حیدر، حیدر؛ این‌همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده!»

بغضم را فرو خوردم و گفتم: «دیدی؟ دیدی پارسال بودم و امسال هم آمدم؟ دیدی به عهدی که بسته بودم عمل کردم؟»

آقا، این بار هم با شما عهد می‌بندم؛ عهدِ ایستادگی. قول می‌دهم در طوفان‌های تلخ روزگار خم نشوم و راهتان را ادامه دهم. حالا فهمیده‌ام که برای آرمان‌ها، باید با مشت‌های گره‌کرده برخاست؛ باید برخاست و ماند.

نویسنده : دانش‌آموز مهرانا کلوخی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار