تهران؛ شهر وداع
بهارستاندو(پانا)-حضور در مصلای امام خمینی(ره) برای من، فراتر از یک مأموریت خبرنگاری بود؛ تجربهای از تلاقی اشتیاق برای ملاقات با رهبری و مشاهده عظمت جمعیتی که در سکوتی پرمعنا، وفاداری خود را به نمایش گذاشتند.
از همان لحظهای که قدم به مصلای امام خمینی (ره) گذاشتم، دریافتم که امروز شبیه هیچ روز دیگری نیست. از همان ورودی، خروش مردم را میدیدم؛ جمعیتی که هر لحظه بیشتر میشد و موجی از اندوه و دلتنگی را با خود به همراه میآورد. حس عجیبی داشتم؛ هم از این جهت که برای نخستین بار آقا را ملاقات میکردم و هم از این جهت که این بار نه فقط به عنوان یک دانشآموز، بلکه به عنوان یک خبرنگار در این مراسم حضور داشتم. همین حس، مسئولیتِ حضورم را برایم سنگینتر و معنای این روز را در ذهنم عمیقتر میکرد.
از روزی که وارد خانوادهٔ بزرگ خبرگزاری پانا شدم، همیشه در دلم آرزو داشتم روزی به عنوان خبرنگار به بیت رهبری بروم و آقا را از نزدیک ملاقات کنم. این آرزو سالها در گوشهٔ ذهنم زنده بود، اما زندگی همیشه آنگونه که ما دوست داریم پیش نمیرود. گاهی انسان در مسیری قرار میگیرد که هرگز تصورش را هم نمیکرد؛ مسیری که در آن، شوق و اندوه در کنار هم قرار میگیرند و لحظهای را میسازند که تا همیشه در جان میماند.
هر لحظه بر جمعیت افزوده میشد. در میان آن همه آدم، چیزی توجهم را به خود جلب کرد؛ روی پارچهای سفید، با رنگ سرخ نوشته شده بود: «انتقام خون امام شهیدمان چه شد؟». خواندن این جمله مرا برای لحظهای از هیاهوی اطراف جدا کرد و به فکر فرو برد. آن نوشته فقط یک جمله نبود؛ فریادی بود برخاسته از دل مردمی داغدیده، مردمی که دردشان را با واژهها روی پارچهای ساده نقش زده بودند. در آن لحظه حس کردم این عبارت، صدای بغضهایی است که در سینهها مانده و هنوز راهی برای آرام شدن پیدا نکرده است.
اطرافم را نگاه کردم. زن و مرد، پیر و جوان، دانشآموز و خانواده، همه در کنار هم ایستاده بودند. سکوتی در میان جمعیت جاری بود که از هر شعاری رساتر به نظر میرسید. چهرهها غمگین بود، اما در همان غم، نوعی استواری و همدلی دیده میشد؛ انگار همه آمده بودند تا در این وداع، سهمی از عشق و وفاداری خود را به کشور نشان دهند.
ارسال دیدگاه