پسر بچه کوچکی روایت میکند
جواد آباد(پانا)- من پسر بچه کوچکی بودم از تاریکی میترسیدم از اینکه مادرم اشکی بریزد ناراحت میشدم از اینکه پدرم در خیال خود فرو برود وخیره به دیوار سخنی نگوید میترسیدم ولی آن روز....
جواد آباد(پانا)- من پسر بچه کوچکی بودم از تاریکی میترسیدم از اینکه مادرم اشکی بریزد ناراحت میشدم از اینکه پدرم در خیال خود فرو برود وخیره به دیوار سخنی نگوید میترسیدم ولی آن روز....
ارسال دیدگاه