اعتکافِ نخست، مثل اولین عشق است
بهارستان دو (پانا) -برای نخستینبار، بوی نمِ خاک مسجد را با تمام وجود حس کردم؛ عطری آشنا و دلنشین که گویی سالها در انتظارش بودم و حالا آرامآرام بر جانم نشست.
بالاخره برای نخستینبار، بوی نمِ خاکِ مسجد را روی پوستم حس کردم؛ بویی آشنا و درعینحال تازه، انگار سالها در انتظارش بودم. دیوارهای ساده، فرشهای کهنه و پنجرههایی رو به آسمان، همهچیز برایم غریب بود؛ اما حسی دلنشین که جانم را پر میکرد.
ترس داشتم؛ ترس از تنهایی در میان جمع، ترس از سکوتی که پر از صدا بود. اما وقتی چراغها کمنور شد و زمزمههای دعا از هر سو برخاست، گویی بالهایی نرم مرا در آغوش گرفت. سر بر مُهر گذاشتم و اشکهایم، بیاجازه، بر گونههایم جاری شد. با خدایی سخن گفتم که اینهمه نزدیک بود و من تا امروز چه دور نگهش داشته بودم. از ترسهای کوچک، آرزوهای پنهان و تنهاییهایی گفتم که با وجود همه آدمها، در قلبم خانه کرده بودند.
سحرگاه که بیدار شدم، هوای سرد بامداد روحم را شستوشو داد. میان خواب و بیداری، احساس کردم دستی مهربان بر سرم کشیده میشود؛ شاید مادرم، از آنسوی دیوارهای زمان، و شاید فرشتهای که مأمور شده بود مرا در این نخستین دیدار تنها نگذارد.
اکنون که لحظه خداحافظی نزدیک میشود، دلم میخواهد این سکوت را با خود ببرم؛ این نگاههای مهربان رهگذرانِ معنوی را که بیکلام، به من «خوش آمد» گفتند. میترسم فردا، در هیاهوی همیشگی زندگی، این آرامش را گم کنم؛ اما میدانم چیزی تغییر کرده است. جایی در عمق وجودم، چشمهای به نام «لیاقت» جوشیده؛ چشمهای که آرام میگوید: تو هم میتوانی بازگردی، تو هم میتوانی مهمان این خانه باشی.
ارسال دیدگاه