وقتی دوربین هم از روایت همه چیز بازماند/آخرین اخبار دانش آموز خبرنگار

زنجان (پانا)- در میان انبوه جمعیتی که برای بدرقه آمده بودند، گاهی دوربین از ثبت همه احساسات ناتوان می‌شد. این روایت، نگاه یک دانش‌آموز خبرنگار به روزی است که فاصله میان خبرنگار بودن و همراه مردم بودن، از همیشه کمتر شد.

کد مطلب: ۱۷۱۹۶۰۳
لینک کوتاه کپی شد
وقتی دوربین هم از روایت همه چیز بازماند/آخرین اخبار دانش آموز خبرنگار

دوربینم در دستم می‌لرزید نه از سرمای صبح، بلکه از سنگینی لحظه‌ای که روبه‌رویم جریان داشت. چند سالی‌ست به عنوان دانش‌آموز خبرنگار در صحنه‌های مختلف حاضر شده‌ام و بارها تلاش کرده‌ام خبر را همان‌طور که هست ثبت کنم، اما امروز ماجرا فرق می‌کرد. امروز فقط با یک مراسم یا یک اجتماع بزرگ روبه‌رو نبودم امروز با احساسی جمعی مواجه بودم که در چهره مردم، در سکوت‌ها، در اشک‌ها و در قدم‌هایی که آرام و سنگین برداشته می‌شد، موج می‌زد.

از ساعات ابتدایی، خیابان‌ها حال‌وهوای دیگری داشت. جمعیت آرام‌آرام بیشتر می‌شد و هر کس به شکلی اندوه خود را با خود آورده بود. بعضی‌ها زیر لب دعا می‌خواندند، بعضی‌ها بی‌صدا اشک می‌ریختند و بعضی فقط به مسیر خیره مانده بودند انگار هنوز باورشان نمی‌شد که برای بدرقه آمده‌اند. در میان این همه جمعیت، چیزی که بیشتر از همه به چشم می‌آمد، دلبستگی مردم بود؛ دلبستگی عمیقی که نمی‌شد آن را فقط در قاب یک عکس یا در چند خط خبر جا داد.

در طول مسیر، بارها تلاش کردم تصویرهایی ثبت کنم که حال‌وهوای این لحظه را نشان دهد، اما هر بار احساس کردم آنچه در واقعیت می‌گذرد، بزرگ‌تر از هر قاب و هر واژه‌ای است. صدای گریه یک مادر، نگاه خیس یک پیرمرد، دست‌هایی که برای آخرین بدرقه بالا آمده بود و سکوت سنگینی که گاهی میان جمعیت می‌نشست، هر کدام به‌تنهایی روایتی از این روز بود. اینجا دیگر فقط سخن از یک تشییع نبود اینجا صحنه وداع مردمی بود که با همه وجود آمده بودند تا ارادت و دلتنگی‌شان را نشان دهند.

برای من که در میان این جمعیت ایستاده بودم، نوشتن از این لحظه ساده نبود. گاهی فاصله میان خبرنگار بودن و انسان بودن از همیشه کمتر می‌شود. امروز یکی از همان روزها بود. من آمده بودم که روایت کنم، اما در میانه این همه اندوه، خودم هم بخشی از همین روایت شده بودم. اشک در چشم خیلی‌ها حلقه زده بود و حقیقت این است که در چنین لحظه‌ای، آدم دیگر فقط ناظر نیست؛ با مردم همراه می‌شود، با غمشان نفس می‌کشد و سنگینی فقدان را در دل خود حس می‌کند.

هر قدمی که مردم در این مسیر برمی‌داشتند، انگار نشانی از وفاداری و دلبستگی بود. حضور پرشمار مردم، چهره‌های گرفته، نگاه‌های مات و دل‌هایی که با اندوهی مشترک کنار هم آمده بودند، همه و همه نشان می‌داد که این بدرقه برای مردم فقط یک حضور معمولی نیست بلکه تجدید عهدی است از سر باور، محبت و احترام.

امروز بیشتر از هر زمان دیگری این سوال در ذهنم تکرار می‌شد که چگونه می‌توان عظمت چنین صحنه‌ای را نوشت؟ چگونه می‌توان حجم این احساس را به کلمه سپرد؟ بعضی لحظه‌ها فراتر از توصیف هستند. فقط باید در آن‌ها حضور داشت، دید، شنید و با تمام وجود حسشان کرد. امروز یکی از همان لحظه‌ها بود؛ لحظه‌ای که در آن، آسمان این شهر برای مردم رنگ دیگری داشت و اندوه، در جای‌جای خیابان‌ها دیده می‌شد.

شاید فردا فقط عکس‌ها و خبرها از این روز باقی بماند، اما برای کسانی که امروز در این صحنه حضور داشتند، این لحظه فقط یک اتفاق خبری نبود خاطره‌ای بود ماندگار از وداعی تلخ و باشکوه. وداعی که نشان داد بعضی نام‌ها و بعضی حضورها، حتی پس از رفتن هم در دل مردم زنده می‌مانند و چراغ راهشان می‌شوند.

نویسنده : فاطمه کموش آبادی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار