گاهی نرسیدن، سختترین خبر زندگی یک خبرنگار است
کرج(پانا)-تاریخ، گاهی در برابر چشمانت ورق میخورد و تو، تنها از فاصلهای دور، بغضت را در واژهها پنهان میکنی. این دلنوشته، روایت حسرت خبرنگاری است که دلش در مراسم تشییع جا مانده است.
همیشه فکر میکردم تلخترین خبر، خبری است که باید با بغض بخوانی؛ اما امروز فهمیدم تلختر از آن، خبری است که حتی فرصت روایتش را از نزدیک هم نداشته باشی.
من خبرنگارم...
عادت کردهام میان شلوغیها باشم؛ جایی که تاریخ نفس میکشد و لحظهها، پیش از آنکه به خاطره تبدیل شوند، در قاب دوربین ثبت میشوند. اما امروز، روزی که هزاران دل برای بدرقه به یک مسیر رسیدهاند، سهم من فقط نگاه کردن از دور است.
دلم میخواست میان آن جمعیت باشم؛ صدای قدمهایی را بشنوم که آرام اما استوار، آخرین بدرقه را همراهی میکنند. دلم میخواست اشکهای مردم را نه از پشت تصویر، که از فاصلهای به اندازه یک نگاه ببینم. دلم میخواست در میان آن همه سکوت و بغض، تنها یک خبرنگار نباشم؛ یکی از همان مردمی باشم که آمدهاند تا با تمام وجود، وداع کنند.
اما قسمت، جور دیگری رقم خورد.
امروز فهمیدم گاهی فاصله فقط چند کیلومتر نیست؛ فاصلهای است میان آنچه آرزو داشتی باشی و آنچه ناچار به پذیرفتنش شدی.
با این حال، ایمان دارم که حضور، فقط با قدمها معنا نمیشود. گاهی دل، زودتر از همه میرسد. گاهی اشک، راهی را طی میکند که هیچ وسیلهای از عهدهاش برنمیآید. و گاهی دعا، از هر حضوری نزدیکتر است.
امروز اگر در میان بدرقهکنندگان نیستم، دلم در همان مسیر قدم برمیدارد. اگر صدایم در هیاهوی جمعیت شنیده نمیشود، سکوت من نیز سرشار از احترام است. اگر دوربینم تصویری ثبت نمیکند، قلبم تصویری را تا همیشه در حافظهاش نگه خواهد داشت؛ تصویری از مردمی که برای وداع آمدهاند و از حسرتی که تا سالها در دل یک خبرنگار باقی میماند.
شاید روزها و سالها بگذرد و گزارشهای زیادی بنویسم، اما همیشه این روز را به یاد خواهم داشت؛ روزی که نتوانستم در مهمترین قاب، پشت دوربین بایستم، اما با تمام وجود، در کنار مردمی بودم که با احترام، آخرین بدرقه را انجام دادند.
و این، روایتی است که هیچ تیتر خبری توان بیان کاملش را ندارد؛ روایت دلی که نرسید، اما هرگز از همراهی جا نماند.
ارسال دیدگاه