قبر گمنام؛ استخوانهای نفسکش میناب
کرج(پانا) - میان قلبهای سوخته قبرستان کودکان شهید مدرسه میناب، گوری بیچهره چون سایهای زنده خزیده؛ تکههای استخوان و گوشت اجساد پراکندهشده در بمباران جنگ آمریکا و اسرائیل، بیهویت در آن خفتهاند؛ نمادی از جنایتی که هنوز نفس میکشد و زخم تازه میزند.
تصور کن: باد گرم جنوب، بوی نمک دریا را با عطر خاک تازهکنده میآمیزد و بر لبه آن گور بیاسم میوزد. نه سنگی صیقلی با حکاکی «علی کوچک»، نه عکسی زرد از لبخند دندان شیری، فقط تودهای خاموش از استخوانهای ظریف چون نیهای شکسته در طوفان بمب، و تکههای گوشت صورتی رنگباخته که روزی قلب تپنده داشتند. روز نخست جنگ، مدرسهای ساده در میناب پناه کیفهای رنگارنگ و تخته سیاه پر نقاشی خورشید ناگاه به قتلگاه بدل شد. بمبهای دقیق آمریکا و اسرائیل، کودکی دهساله، با دست نیمهباز را که در جستجوی مادر بود، زیر آوار دود سیاه گم کردند.
مادر یکیشان، هنوز هر شب، با انگشتان لرزان بر خاک تو قدم میزند، زمزمه میکند: تنت کجاست، جانِ مادر؟ این استخوان ترکخورده مال کیست؟ و باد پاسخ میدهد با نجوای خفیف روح گمشده. این قبر، زنده است نفس میکشد با هر اشک تازه، با هر سؤال بیجواب پدری که چشمانش چون دو چاه خشک خالی مانده. چون ساعت شنی واژگون زمان، ذرات استخوان تو، زمان را برمیگرداند به آن لحظه انفجار صدایی کرکننده و سکوتی که هنوز گوش جهان را کر کرده.
از عمق تو، قبر بیچهره، بویی خاص برمیخیزد: بوی شیر ننوشیده، بوی دفتر نیمهکاره، بوی آغوش خالیِ مادر. کودکان میناب، شما نه شهید معمولی بلکه شاهدانِ خاموشِ جنایت قرن هستید استخوانهایتان چون کلید گاوصندوق تاریخ، رازی پنهان دارند: «ما را ببینید، ما را بشناسید، انتقام ما را بگیرید.» ای قبر، تو زخم باز ایران هستی؛ زخمی که با وحدت ملت التیام مییابد، و با عدالت الهی بسته میشود. جهان، این نفس استخوانها را بشنو پیش از آنکه خاموش شود، فریادی نو برخیزد.
ارسال دیدگاه